تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

... از قدیم گفتن از بد ننال که بدتری هم هست.راست گفتن.میگین چرا؟واسه اینکه یادتونه مینالیدم که این تعطیلات آخری با جاری جان رفتیم سفر و من اونقده زورکی لبخند زدم که تیک خنده گرفتم .حالا...خوب هیچی دیگه فکر میکنید حالا بدتر از مسافرت رفتن با یه جاری که چهارتا بچه قد ونیم قد شلوغ در حد تیم ملی داره چی میتونه باشه؟

.

.

.

.

.

بگم؟

رفتن یه سفر با ما...در...شوهر و خواهر شوهر اونم از نوع شدیدا حسود و فضول و به همه چی مربوط.

حالا چطو شد که ایطو شد؟ هیچ چی دیگه شوهر جان جوگیر سفر قبلی با داداشش شده بود واسه تعطیلات بعدی پیشنهاد داد  باجمیع خانواده شوهر بریم قشم.

ای خدا منو بده شیر بخوره ولی با این جماعت هم سفر نکن.

البته نه این که فکر کنین من همین طور دست رو دست گذاشتم و هیچ عکس العملی نشون نمیدم.نه...گرچه دلم ضعف میره واسه قشم رفتن ولی یه بهانه ای جور کردم که دیگه همچین مخ همسر جان زده شده که عمرا پاشو از شهر بیرون بزاره تو اون روزا.

داستان از این قراره که بنا بود تعطیلات تاسوعا و عاشورا رو بریم قشم منم دیدم با این جماعت سفر رفتن فقط حرص خوردن و بچه جاری تحمل کردنه و باید بلا تشبیه عین بز دنبالشون در حرکت باشم اعلام نمودم که از اونجایی که این تعطیلات٬عزاداریه و شاید واسه سفر خوب نباشه٬سفر مذکور کان لم یکن اعلام میگردد...که همسر جان هم قبول کرد...

باقی بقایتان.

تا بعد

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت8:24توسط آوا | |

این هفته مدیرمون قسم خورده  تا هرروز صبح اول وقت یه شوک به من وارد نکرده باشه کارشو شروع نکنه.هرروز یه دلیل جدید و بهانه بی اساس واسه گیر دادن و منم که حسابم پاک و جواب تو مشتم جنگ مغلوبه میشه.به این نتیجه رسیدم که مرخصی به من نیومده.از دوشنبه روزهای کاری من درست یه ماراتون کامله٬با نامه فاکس کردن و جلسه رفتن و بدو بدو آمار جور کردن و یهو یه نگاه به ساعت و وقت تموم.واقعا افتضاحیه.یه خروار نامه مونده رومیزم.این سیستم اتوماسیون اداری هم که قربونش برم قوز بالا قوز.یهو میبینی ۱۰تا پیام اداری داری حالا خدانکنه از روز قبلم سیستمتو چک نکرده باشی.بعد هرکدوم یه جواب و پیگیری جدا. کار من بیچاره دوبرابرشده با این سیستم..آخه در اصل داستان سیستم اتوماسیون حذف کاغذ از چرخه اداری ولی کار من که دائم صدور و ثبت و این حرفاس نمیتونه به سیستمی که با یه قطعی برق همه چیز رو داغون میکنه اعتماد کنه و اینه که سبک سنتی و مدرن رو با هم رعایت میکنم و جاتون خالی گاوگیجه میگیرم. امروزم که واقعا روزی بود واسه خودش.هوا سرد.بخاری اتاقم هم که بستری کردن.اسپیلت هم ماشالله به سشوار گفته زکی.موبایلم بیوقفه زنگ میخوره.یا از خونه٬یا ارباب رجوعهای جورواجور۲۰٬تا نامه نیم ساعت اول وقت فاکس کردم.یه جلسه داشتم ساعت ۹صبح که تا جمع شدن شد ۱۰ و تا ۳۰/۱۲ طول کشید.پسرک تو مدرسه جامونده بود و ...

آخیش به سلامتی الان یه نیم ساعتی هست که در سکوت و آرامش نشستم اینجا.یه چایی گرم با منظره نم نم بارون که درخت همسایه رو نوازش میکنه و لی...هنوز کوه کارهای نیمه تمام پشت سرم روی میزه.خودم رو میزنم به اون در...فردا هم هست...اگه من باشم...

فردا یه جلسه دارم با کارگرای مرغداری.این یکی دیگه آخر جلسه است.از بوی فضله مرغ و ...آخه نامردا نمیکنن لااقل لباساشونو عوض کنن تو یه وجب جا توی مرغداری  جمع میشن و زل میزنن بهت...باز خدا رو شکر امسال افتاد تو سرما والا که...

پنج شنبه هم یه جلسه دارم سرتا پا هیجان و رقابت و مدیرمونم چار چشمی منتظره ببینه حرف من راست در میاد یا مال خودش.

خوب اینم از عواقب ۴ روز تعطیلی آوا.

*********************************************************************

یه دندون پزشک باوجدان دارم که بعد پرکردن دندونم چند بار بهم زنگ زد برم واسه پولیش دندونم هنوز فرصت نکردم برم سراغش و البته متنفرم از دندونپزشکی.ولی با اینکه دو-سه هفته پیش دندونم رو عصب کشی کرده یکی دو روزه دوباره درد میکنه و من ماتم گرفتم که نکنه دوباره داستان عصب کشی تکرار بشه.بنظرم امروز یا فردا باید اجبارا دکی جون رو زیارت کنم.آقای همسر هم که خوش به حالش وقتش فقط مال خودشه.دوباره امشب میره تهران.مصاحبه داره واسه گرفتن ویزا و رفتن به یه نمایشگاه بین المللی.

دیگه چیزی ندارم واسه گفتن...در واقع مغزم فعلا هنگ کرده و تعطیله...

اما راستی چرا...نگفتم تعطیلات رفتیم سفر خیلی به بچه ها خوش گذشت.به من؟اگه به شما با جاری خوش میگذره خوب لابد به من هم خوش گذشته.باز خدا رو شکر مامانمو خواهرامم باهامون بودن والا که خودمو تو این سفر دار میزدم.حالا خوبه هی من قبل از تعطیلات تاکید میکردم به آقای همسر که تنهایی بریم.کسی رو راه نندازی ها.باز دیدم داداش جانشو انداخته جلو.منم که اصولا به این خانواده حساسیت عجیب دارم در حد کهیرزدن.آخ که از بس به این جاری جان لبخند زورکی زدم هنوز گونه هام درد میکنه و تیک لبخند گرفتماونم از این نوع.

یه خورده هم از نیت کارشناسی ارشدم بگم واستون بخندین.خداییش اگه من کارشناسی ارشد قبول شم دو حالت داره:یا من خیلی نابغه ام(احتمال قوی) یا کارشناسی ارشد خیلی آبکیه.از شانس کچل من تا روزی هم که ما قصد خوندن نداشتیم پرنده تو این اداره پر نمیزد ها.حالا درست از روز بعد ثبت نام فقط جونمو در میبرم و میرم خونه.اونم آش و لاش.بنظرم میذاشتم واسه بعد بازنشستگیم بهتر بود.

خوب اینم داستان امروز.تا پست جدید

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت13:42توسط آوا | |

                            

 

 

                             عیدتون مبارک.تعطیلات خوش بگذره.

اعتراف:اولا خوش بحال تهرانیهای عزیز که از پنج شنبه تعطیلن.(برو حالشو ببر)

          دوما خوش بحال معلما که بی مرخصی شنبه رو تعطیلن.(دیگه چی میخواین)

           ما بقی هم سماق....

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت14:10توسط آوا | |

امروز همه جا سکوته.درخت همسایه تو خوابه.درست مثل یه بچه.وقتی بهش خیره میشم حرکات آروم شاخه هاش مثل تنفس یه انسان در خواب میمونه.

درخت خوابیده.پرنده ها هم امروز نیستن.نه قمریا٬نه طوطیا.آسمون ابریه٬خاکستریه.بالاخره زمستون خودشو نشون داد.چقدر دیر.هرچند زمستون شهر ما فقط سرما داره.نه برگ خشک قرمز و نارنجی.نه پرفی٬نه بارونی.فقط سوز سرما.

توی اتاقم هستم.در اداره.اداره هم در سکوت تعطیلات بعد از عید.من همیشه هوای ابری رو دوست دارم ولی امروز انگار این هوا منو نمیگیره.

نمیدونم چرا دلم واسه دخترکم تنگ شده.دلم میخواست الان پیشم بود محکم بغلش میکردم و اون موهای صاف و نرمشو میبوسیدم.

...................................................................................................................................................................................................................................

واما در خصوص پارتی زنانه که توصیفش رو کرده بودم:

جاتون خالی بسیاااااااااااااااااااااااااااااار مزخرف و خنک و بیحال بود.حیف اونهمه عجله و بدوبدوی من...دوستم دوتا از دوستان دوران دانشجوییش رو هم دعوت کرده بود که به قولی مجلس رو بترکونن...که واقعا هم ترکوندن.یکیشون که یه ربع بعد اومدن ما لباساشو پوشید و هول هولکی عصرونشو خوردو مابقیشو برد و رفت.اون یکی هم که فقط با یه خرمن مو فقط نشسته بود و یه لبخند الکی میزد گاهی.البته این دو تا با میزبان صحبتهایی و خنده های بلندی سر میدادند که من و ما بقی دوستان رو که همون جمع پنج نفره فونداسیون پارتی بودیم به قهقرای غربت میکشوند.

القصه از اونجایی که حضور این دونفر غریبه کمی آزار دهنده بود فضا سنگین و فوق العاده مودبانه شده یود.این یک طرف موضوع٬طرف دیگه هم آهنگهای جالب و جذاب پارتی بود که فقط چندتا شمع و لامپ اضافی خاموش و اندکی اشک رو لازم داشت...میزبانی این دوست من همیشه همینطوریه.یا تو پذیرایی کردناش قاط میزنه و یادش میره یه چیزایی رو که روبروی مهمون و در چند قدمیش گذاشته بهش تعارف کنه و بیچاره رو تا لحظه رفتن تو کف میزاره یا خلاصه یه جورایی یه جای کارش باید بلنگه.ولی این داستان نداشتن موسیقی مناسب برای پارتی دارای اهداف ترکوندن و رو کم کنی آقایون دیگه واقعا ما رو با خاک یکسان کرد.اونوقت داشته باشید اعتماد بنفس خانومو که یه آهنگ در حد اون سروده هست واسه آزادی خرمشهر میخونن(ممد نبودی ببینی...)گذاشته اونوقت میگه :"وا٬ خوب پا شین دیگه "یه لحظه اون صحنه سینه زنی آبادانیا اومد جلو چشام که دور هم حلقه میزنن و یه دستشون به کمر بغل دستی و با اون یکی دست سینه میزنن....

القصه اینکه از ترکوندن.الحق هم خوب ما رو ترکوند.باز خوبه من که طبق روال همیشگی با همون تیپ

راحت و اسپرت خودم(مشترک در عزا و عروسی)رفته بودم و تنها هنری که به خرج دادم همانا چیدن نوک سیخ سیخ شده موها اونهم به دست آبجی مکرمه بود و یه اطو مو و یه آرایش ملایم در عرض ۵ دقیقه.(هنر نزد ایرانیان...)ولی طفلک بعضی از دوستان که حتی بابت این پارتی کذایی چه کارها که نکرده بودن.خلاصه از خیر رقصیدن گذشتیم و در سرمای شدید روحی مثل بچه آدم که جهت ابراز تسلیت تشریف آورده نشستیم سر جامون و منتظر عصرانه شدیم.

واما عصرانه:

بیف استراگنف با گوشت مرغ!(به جهت اصلاح الگوی مصرف و گرانی گوشت قرمز)

بعد عصرانه یه کم معطل کردیم و من لاجرم و از سر بیحوصلگی به همسر جان زنگیدم که بیاید و مرا نجات بدهد.یکی از دوستان آروم به پهلوم زد که :"مگه میوه نمیخوری...منم میخوام برم ولی فکر کنم میخوان میوه بیارن"...من هم که شناخت کامل از میزبان داشتم تو دلم گفتم :"به همین خیال باش عزیزم"و البته میوه ها با برق عجیبی به ما از روی میزی در دور دست مهمانخانه چشمک میزدند.

خلاصه وقتی من بلند شدم تقریبا ساعت ۹ شب شده بود و دیگران هم بلند شدند و پارتی کاملا اسلامی و موافق با شعائر مذهبی به پایان آمد و دوست میزبان تازه زد رو دستش که:"وای خاک به سرم... میوه..."بعد من تعارف کردم که نمیخواد عزیز دل مادر الان که دیگه دیره و آقایون هم منتظر...فکر میکنین ایشون چه عکس العملی نشون داد؟

مثل آبی که بر آتش ریخته باشن آروم شد و خیالش راحت.(من اگه بودم خودمو میکشتم و میوه ها رو همراه مهمان میکردم و تا دوهفته بعد خودمو گاز میگرفتم از این گناه کبیره.)البته من بعدا به این نتیجه رسیدم که این ترفند خاص این دوست عزیزه که خودشو میزنه به اون در و درواقع یه عملیات سیاسی اقتصادی صورت میگیره که نه میهمان از پذیرایی نشدن دلخور بشه و نه میزبان ضرر کنه و همه چی به خیری و خوشی تموم شه.باور کنین.

این بود انشای من.

راستی عید همتون مبارک.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت10:11توسط آوا | |

خودم از اين عنوان من درآوردي خندم ميگيره شماهارو ديگه نميدونم.

امروز بعد چند وقت غيبت كه علتش فقط قطع نت اداره و تكميل سيستم اتوماسيون اداري بود دوباره به خونه خودم برگشتم.يه جاي امن.گرچه من هنوز سانسورها و احتياطهايي رو لحاظ ميكنم ولي خودم هستم.خود خودم.

اين روزها تحولات خوبي واسم اتفاق افتاده.درست انگار يه نسيم آروم داره از پنجره باز خدا به طرفم ميوزه.اينبار سكوت و توكل و اميدم نتيجه داده...انگار...هنوز بي اعتمادم به اين اتفاق خوب و ميترسم از اينكه حتي با به زبون آوردنش از دست بدمش.ميترسم اين خوشبختي تازه متولد شده چشم بخوره.احتياط ميكنم.گرچه دوستانم معتقدند كه نبايد پر پرواز رو از خودم بگيرم ولي من به اين نتيجه رسيدم كه مبارزه من به قيمت از دست دادن روح زندگي مشتركمون تموم ميشه...و سكوت نتيجه داد.البته خود اون هم در درون خودش به اين نتيجه رسيده بود كه داره با لجبازي و مقابله به مثل بيرحمانه اي زندگيمون رو به سقوط ميكشونه.با هم صحبت كرديم.من پيشنهاد كردم گرچه كه هميشه گفتن خواسته هام به همه برام سخت ترين و كشنده ترين كاره ولي گفتم.با جون كندن.گفتم كه اين بي اعتمادي داره منو مثل جزام ذره ذره ميخوره.گفتم كه اين روزها ولي احساس ميكنم اتفاق خوبي رخ داده و آفتاب به زندگيمون تابيده...گوش داد...و اعتراف كرد كه به اين نتيجه رسيده كه اگه روش رفتاريشو عوض نكنه سقوط ميكنيم.كه متوجه بي اعتمادي من به خودش بوده و سعي كرده تا من اعتماد كنم و وقتي من نخواستم رهام كرده و بعدها در صدد دفاع و لجبازي...

واي خداي من چقدر راحت ميشه همه چيز رو نابود كرد.باورم نميشه كه يك چرخش ۱۸۰ درجه اينطور زندگي من رو دگرگون بكنه.احساس ميكنم صورتم رو گرفتم رو به آفتاب و نسيم از لاي موهام عبور ميكنه.شايد اين احساس دروغ باشه.شايد من رو دلخوش كرده باشي.شايد گولم زده باشي.ولي ميخوام اين دروغ رو به خودم بقبولونم.ميخوام خيال كنم كه راسته.هنوز ترس از دروغ بودنش در لايه هاي زيرين روحم پژواك داره٬ولي سعي ميكنم به عمق بفرستمش.به عمق اقيانوس فراموشي.بهت گفتم كه تو به من دروغ گفته بودي...تو با لحن معني داري گفتي "دروغ نگفتم"و آه از اون لحن معني دار كه به من اخطار ميداد كه هنوز فاصله اي هست...چيزي كه پنهان شده.

ميترسم.نيتونم بگم تموم ذهنياتم رو دور ريختم ولي سعي ميكنم دوباره و خوب شروع كنم.چكار ميتونم بكنم غير از اين...در تضادم...اينو از نوشته هام ميفهميد.اما ميخوام درهاي قلب و باورم رو بروي اعتماد باز كنم.

...........................................................................................................................................

امروز خونه يكي از دوستاي خونوادگي به يه مهموني زنونه كه استارت از خود من شروع شده بود دعوتم.شوهرهاي ما دوستاي قديمي هستن كه از دوران دبيرستان تا حالا باهم موندن و يك روز بدون هم براشون غير ممكنه.صبح تو دفتر شركت آقاي همسر صبحانه خورون دارن و عصر يه جاي ديگه يه ديدار ديگه...و ما خانومها هم در صدد برگزاري يه پارتي.اين شد كه امروز دومين دوره راه افتاد و باز من بدبخت بايد بدوم كه برسم.صبح(گرچه كه الان ديگه ظهره)ميخواستم پاس بگيرم برم آرايشگاه نوك موهامو كوتاه كنم كه هنوز موفق نشدم.دو تا صورتجلسه مفصل بايد تحويل روابط عمومي بدم(تا يك ساعت ديگه).ظهر هم بعد ناهار با اجازتون مراسم گوشت چرخ كني و ساعت ۴ هم رسوندن پسرك به كلاس زبان و برگردوندنش در ساعت۵/۵ و...ساعت ۶هم كه مهموني شروع ميشهاز اون طرف هم جناح مقابل كه همسرامون باشن اعلام كردن كه قصد دارن اين پارتي رو بهم بزنن و ما رو تو كف بزارن.آخه ورود آقايون به اين پارتي ممنوعه و حتي پسراشونم بايد با خودشون ببرن.اينه كه از اونجايي كه ميميرن از فضولي ميخوان حال ما رو بگيرن.تا ببينيم چي ميشه. 

............................................................................................................................................۱۰روزه شديدا سرما خوردم(خوكي نيست خدارو شكر)ولي با وجود تزريق پني سيلين هنوز گلوم درد ميكنه و امروز واقعا حال راه رفتن نداشتم. دلم ميخواست يه استعلاجي دست و پا كنم ولي يادم افتاد امروز يه جلسه جنجالي پر تشنج و نزديك به كتك كاري با راننده هاي ترانزيت دارم.

اومدم اداره ديدم جلسه واسه فرداس...

حالمو تصور كنين...

راستي دو تا دوست عزيز به من سر زدن كه آدرسشون رو واسم نذاشتن.دوست داشتم به سراغشون برم لطفا اگه من رو قابل دوستي ميدونن آدرس بزارن.شكلات تلخ و queen.

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت10:53توسط آوا | |

تازه کشف کردم که میشه بدون عنوان هم پست گذاشت.شرطی شده بودم انگار.این عنوان گذاشتن واسه پستم درست عین نهار درست کردن و چی درست کردن معزلیه(دیکتش درسته؟) واسه خودش٬این شد که از خیرش گذشتم.

داشتم امروز با خودم فکر میکردم عجب انسان خنثایی هستم من.اگه یه خورده حس رقابت سازنده زنانه در نهادم وجود داشت٬حالا چکارا که نکرده بودمو چه موفقیتها که کسب نکرده بودم.یادمه سال پیش اپیدمی شرکت در آزمون فوق پیام نور خانومای اداره رو گرفته بود و بدجوری افتاده بودن به خوندن.یکی بچه هاشو فرستاده بود یعنی در واقع تبعید کرده بود یه شهر دیگه تا راحت تر باشه.اون یکی کلا خودشو بچه هاشو اسیر کرده بود تو خونه(اونم سه ماه تابستون.)و چه رویاهایی هم داشت و تقریبا مطمئن بود که دیگه قبوله...ولی من...عین کدو...البته بلا تشبیه.حالا هم همین طور.کرمم گرفته فوق شرکت کنم.ثبت نامم که با چه بدبختی و مصداق همسایه ها یاری کنین تا من شوهرداری کنم...فکر میکردم تا ۱۴ آبان مهلت دارم نگو ۱۲ آبان مهلت تموم بود.حالا باز شانس آوردم تمدید شد.در اخرین روز مهلت ثبت نام که همانا۱۴ آبان بود.اینجانب تازه یادم افتاد و البته وقت سر خاروندن هم نداشتم چراکه زاد روز تولد کاکل بسر اینجانب بود و خلاصه خدارا شکر که یه خواهر داریم که مجرده و آچار فرانسه اینجانب(امیدوارم هرچه دیرتر شوهر اختیار کند که دست ما به جایی بند باشد)فرستادیمش کافی نت و امر ثبت نام صورت گرفت به امید خدا.

حالا...حالا دقیقا از روز ثبت نام یه آرامش قلبی خاصی بهم دست داده و یه بارقه پر سوی امید هی تو گوشم میگه تو قبولی طوری که ککم هم نمیگزه وقت ندارم و دوهزارتا کتاب هم سفارش دادم همسر جان از بلاد تهران با خودش بیاره ٬با دلی آرام و قلبی مطمئن نشستم ۵۵۰ صفحه (همین حدودا ریا نشه)رمان" سهم من" رو مطالعه مینمایم.(بنظرم روم زیاده...)من از بچگی هم همین طور بودم.امکان نداشت کسی بتونه از حربه حسادت و رقابت با من دربیافته چون از بی خیالی من با خاک یکسان میشد...ولی اینو جدی اعتراف میکنم که واقعا حس حسادت . رقابت زنانه خیلی چیز خوبیه و آدم رو وادار به کنجکاوی و پیشرفت میکنه.

...........................................................................................................................................

دو سه روز پیش پسرک رو برده بودم مشاوره تا راه حلی واسه ترس از تنهاییش پیدا کنم.آخه تازگیها اینقدر این ترس شدید شده که توی w.cهم حاضر نیست تنها بره و باید من پشت در وایسم و اون مدام حرف بزنه که مطمئن باشه من اونجام.

القصه ما دوتا خرم وخندان رفتیم مشاوره...بماند که روز قبل کلی دربدر آدرسشون شدم و سر از یه جای دیگه درآوردم که خودش داستانی بود...  وارد یه ساختمون نو ساز آجرسفال سردشدیم با دیوارهای لخت .جالب اینجا بود که روز قبلش که به من وقت دادن حتی فامیلم رو هم نپرسیدن.ساختمون سوت و کور بود و خلوت.منشیه ما رو راهنمایی کرد به یه اتاق دیگه.اونجا هم خانم مشاو...ل از پسرک خواست بیرون بشینه و من توضیحات لازم رو بدم.حالا من هی دارم توضیح میدم بابا من علت ترسشو میدونم درمانشو نمیدونم این مشاوره حالیش نمیشه میگه باید ببینیم علتش چیه؟بیخیال شدم و کار رو سپردم به خودش.پسرک هم که زبل تر از این حرفاس و حاضر نیست کم بیاره مشاور جان رو پیچونده بود و گفته بود من اصلا نمیترسم.آخه مشاور اینقدر خنگ؟مگه بچه میاد مستقیم با یه شخص غریبه احساسات درونیشو درمیون بزاره.اونم ظرف یه ربع؟القصه دوباره منو خواستن و خانوم مشاور گفت:"پسرک قراره واسه شنبه یه نقاشی برامون بکشه..."چشام گرد شد.آخه نقاشی مال وقتیه که تو دلیل ترس رو ندونییا اصلا دلیل بهم ریختگی بچه رو ندونی نه حالا که من دارم میگم اون ترسیده و از چی هم ترسیده!ای خدا میخواستم موهامو از دست این یارو بکنم.با یه لبخند گفتم باشه و خداحافظی کردیم و رفتیم که شنبه برگردیم.قراره من به پسرک سوژه ندم و خودش نقاشی بکشه و اگه پسرک مثلا حسب اتفاق و بی حوصلگی سیب بکشه چی میشه؟...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت9:11توسط آوا | |

اپيزود اول:

دیگه بین خوب و بد رو نمیتونم تشخیص بدم.نمیدونم خوب من خوبه یا خوب تو...ولی میدونم اگه فقط تو خونه باشم و به قول یکی از همکارام در سال ۱۳۰۰باقی بمونم قطعا زن خوبی خواهم بود.

وتو یک ذره هم به هیچ جات بر که نمیخورد هیچ خیلی در اندرونت لذت هم میبری که همه چیز بر وفق مرادت است و بالاخره تو مردی دیگر و مرد بودن یعنی همین که نگذاری من زیادی میدان داشته باشم.

اشکالی نداره...ولی این آتشفشان خاموش یک روز بالاخره به قلیان درمیاد و شاید اونروز دیگه خیلی برای تو دیر شده باشه و قطعا برای من هم...

...........................................................................................................................................

 اپيزود دوم:

دوباره رفت...یک هفته مسافرت در قالب کار.اونم با دوستان!خوب یعنی یه مرد حق نداره بره ماموریت...یا اصلا مسافرت مجردی؟بچه؟بچه سیخی چند؟چاره ای نیست اگه دلش واسه باباش تنگ بشه.ولی خدای نکرده اگه مادر یه ماموریت دو روزه سگی بهش بخوره...مادر نیست که...بمیرم واسه بچه هاش...طفلیا چه گناهی کردن؟خوب بچه مادر ميخواد ديگه...ولي مادر آدم نيست...

...........................................................................................................................................

اپيزود سوم:

ـچي ميخواي واست سوغاتي بيارم.

ـهيچ چي...

ـواست سه تا مانتو خريدم با يه پالتو.واسه بچه ها هم تموم بهارو گشتم تا چند دست لباس توپ گير بيارم...

خوب هر خ.ري باشه بايد خوشحال بشه ولي من...دل من مانتو نميخواد.ادكلن و عطر فلان مارك نميخواد...دل من عشق ميخواد.هموني كه وقتي هر دومون دانشجو و بيكار بوديم ما رو به طرف هم ميكشوند.اين خريد كردنهاي تو هيچ چيز رو جبران نميكنه.داشتن و نداشتن همه اون چيزايي كه دارم و بعضي زنها واسه داشتنش رام ميشن واسه من يكيه.از سوغاتيهات متنفرم.نميخوام فقط با خريد كردن بهم ثابت كني منو دوست داري.انگار وجدانت از اين خوش گذرونيها معذبه ولي عزيزم اين با خريد جبران نميشه.

ـدعوت شدم واسه نمايشگاه ....برلين.برم؟

و توي مغز من اين جمله تاب ميخوره كه حق نداري ديگه استخر بري.بشين به زندگي برس.به من برس.به بچه ها...

..........................................................................................................................................

اپيزود چهارم:

تمام تصويرهاي اين روزهاي من در ذهنم حالم رو بهم ميزنه.دوباره ...دوباره و دوباره.اين مشكل من هيچ وقت با خودم حل نميشه.

سرطان درمان نداره ...يكي نيست اينو به من بگه و محكم بزنه تو گوشم؟...من بايد شيمي درماني باشم.تمام پايه هاي فكريمو از ريشه بسوزونم و از نو يه كيت گوسفندي بجاش بزارم تا اينقدر با خودم و تو در تضاد نباشم.دارم با بيل گودالي در خودم ميكنم تا خودم رو اون تو مدفون كنم.هر بار كه تو نيستي سرطان من شدت ميگيره.

از تو نميگذرم.به تو لبخند ميزنم ولي در دلم به حماقتهاي دخترانه خودم نفرين ميكنم و به تو... كه گرگ باران ديده من بودي...و دلم ميسوزد براي زماني كه دارم از دست ميدهم.عين مادري كه كودكش روي دستش دارد جان ميدهد...و سكوت ميكنم ببينم اين بازي تا كجا ادامه پيدا ميكند ...من تا كجا ادامه ميدهم...دارم خودم را سركوب ميكنم.

.............................................................................................................................................

اپيزود آخر:

بيخود هي به من نگيد تو خوب باش تا همه چيز خوب بشه.تو لبخند بزن حتي اگه سخته.اگه خوشحال نيستي....پس سهم من چي؟مگه زمان براي من كش دار تر از بقيه اس؟مگه من دوباره متولد ميشم كه وقتي همه چيز درست شد از اول شروع كنم؟مگه روياهاي ۳۰سالگي در۴۰سالگي مزه ميده؟

چطور ميتونيم خودمون رو اينقدر راحت گول بزنيم.خيله خوب من فعلا چند وقته خوب شدم.سربراه شدم.ولي اين يعني رام شدن.يعني باب ميل ديگران بودن و از خود صرفنظر كردن.ولي تا كي؟اگه اوني كه بايد درست بشه ...اوني كه تو بخاطرش رام شدي از اين اوضاع راضي باشه و فقط بخواد همين روال ادامه داشته باشه چي؟پس من بايد يه رباط برنامه ريزي شده باشم.

چطور ميتونم نفس عميق بكشم و همسرم رو دوست داشته باشم وقتي هر لحظه اون خاطره بد يادم مياد.چطور ميتونم.

من نميدونم چطور ميتونم به خودم دروغ بگم و مطمئن باشم كه دروغ نيست.

نه آوا تو اشتباه ميكني.زندگي زيباست حتي وقتي تو رو آدم حساب نكنن.زندگي زيباست حتي وقتي كه خوش گذروني ميكنن و به هيكلت ميخندن.زندگي زيباست احمق جون حتي وقتي كه تو در تموم زواياي زندگيت بي اعتمادي رو لمس ميكني و بهانه دروغ دوست داشتن رو.بله زندگي زيباست.فقط زيبائيهاي زندگي تو با ديگران فرق داره.اينو بفهم.اينو بفهم كه زندگي زيباست ولي تو حق نداري واسه خودت كاري بكني.اينو بفهم كه اوني كه ديدي خيانت نبوده.نشكستي...احساست اشتباه ميكنه.زندگي يعني اداره رفتن...خونه موندن و غذاي فردا رو حاضر كردن...گردگيري...به درس بچه رسيدن...به شوهر رسيدن...و مثل يه جسد افتادن.زندگي يعني اگه تو واسه خودت طلا بخري لابد يه فاسق داري كه واست هديه آورده ولي اگه يه مدرك از طرف مقابل گرفتي اونقدر خر فرض بشي كه هزارتا دروغ احمقانه بارت كنن و آخرش هم حق به جانب باشن.

بله زندگي يعني همين.پس بفهم احمق جون...بفهم.

اما در خصوص شعر سهراب هم بايد بگم مطمئن باشيد كه اون هم اين شعر رو در حال و هوايي آزاد گفته و براي ذهنهاي آزاد.اين نسخه من نيست.

..........................................................................................................................................

                                                   ... از من نرنجيد....

                                                           لطفا

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت9:57توسط آوا | |

 کاش یه نفر پیدا میشد تو سیاهی شب طوفان زده  من یه برگ سبز به پیچک   

خزان زده زندگیم میکشید تا توی روزهای تب زده و رنجورم بهش دل ببندم و بخاطرش نفس بکشم...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:25توسط آوا | |

۱)امروز بالاخره این همسایه غرغرو رو رویت کردم(هوراااااااا)و تازه کشف کردم که اینا دو تان٬طوطیا رو میگم دیگه بابا...حالا معلوم نیست زن و شوهرن...خواهر برادرن...اصلا هم جنس همن یا نه؟ولی هرچی هستن دائم درحال ور ور کردن و کل کل کردن با همدیگه ان.زیادم خودشونه واسه هم لوس نمیکنن.آخه یکی رو یه شاخه اس اون یکی رو یه شاخه بالاتر.روی همون درخت یه جفت قمری ام لونه دارن.فکر کنم از این درختای اجاره به شرط تملیکه.ولی هرچی اون دوتا طوطی شلوغن این دو تا قمری آروم و بی صدان.الانم واسشون مهمون شهرستونی اومده انگار آخه هشت تا قمری رو که من دارم یه جا میبینم.شایدم واسه نهار دعوتن.

۲)امروزم نوبت دندونپزشکی دارم.دیروز یه جا دلم میخواست واقعا این انگشت دکتر جان رو همچی مشتی گاز بگیرم دلم خنک شه.وقتی داشت دندونم رو  پر میکرد همچی این انگشت شصتشو فشار میداد رو اون ملاتی که گذاشته بود رو دندونم که گفتم الان دستشو ور میداره و با پا اقدام به امر تحکیم مواد در موضع مربوطه میکنه.

وقتی فکر میکنم امروزم دو ساعت باید دهنم مثل دهن اسب آبی (البته دور از وجود همه )باز باشه و اون صدای نحس رو بشنوم تنم یخ میکنه .از عوارض تعمیرات دندون دیروز همانا زخمی شدن گوشه لبم که بدجوری عذابم میده.

۳)امروز با نیت احوالپرسی زنگ زدم ولی...

مثل همیشه سرد و بیروح و طلبکار.تا من باشم دیگه زنگ نزنم بهش.لیاقت احوالپرسی رو هم نداره.

۴)آفتاب میتابه و من از پشت نرده های پنجره اتاقم به درخت همسایه نگاه میکنم که با چه آرامشی شاخه هاشو در نسیم تکون میده.سنگین و با تمانینه...

۵)دوستم میگه زندگی همیناس که تو بهشون معترضی.ولی من باور نمیکنم.

۶)میخوام یه ماهی کوچولو بخرم بیارم بزارم تو اتاق کارم.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت13:59توسط آوا | |

اداره:                                                                                                                           عاشق این سکوت طبقه دوم اداره ام.کلا سکوت رو دوست دارم٬بهم اجازه میده فکر کنم.این روزها سرم هم خلوت تره و آرامش خوبی دارم.منم و سکوت و پنجره و درخت همسایه و گنجشکها...و یه طوطی غرغرو که روی این درخت لونه داره و هروقت خونه است مخ منو با غرغراش سوراخ میکنه.هیچ وقت هم نتونستم لای شاخه های درخت پیداش کنم.خلاصه این اتاق اداری محل محبوب منه.یه موزیک ملایم میزارم و شروع میکنم به رسیدگی به پرونده هام.تازگیها در اتاقم رو هم کامل باز نمیذارم.این جوری احساس بهتری دارم.

و چقدر متنفر شدم این روزها از پستی و حقارت بعضی از همکارهام.ارتباطم با همکارهای خانوم در حد تیم ملی مردوده...منظورم اینه که اینقدر همشون اهل تعریف از خود و حسادت و بدگویی از هم هستن که حال منو بهم میزنن...یکی از همین خانوما که خودشو تقریبا از دیگران نزدیکتر به من میدونه مدتها در این حسرت بود که چرا من همه چی میخورم و چاق نمیشم و اون نه...وخلاصه شش ماه زندگیشو گذاشت رو لاغری تا بالاخره باربی شد و حالا فقط در مدح این معجزه خودش اونم فقط با من حرف میزنه...تحملشو ندارم.اصلا تحمل این حرفهای خاله زنک داره روزبه روز برام سخت تر میشه...تازگیها هم که همین همکار نسبتا محترم وقتی میاد اتاق من با کمال پررویی راست میاد پشت میزم تا ببینه من تو نتم یا کتابی چیزی که تو طبقه میزم قایم نکردم.کلا میخواد فضولی کنه.تعداد خانومای اداره ما کم نیست ولی شدیدا همشون با هم در رقابت و خصومتن و فقط در حد یه لبخند صبحگاهی که خدا میدونه پشتش چیه شیرینن...دنیایی دارن واسه خودشون...حوزه فکریشون از حد باشگاه و مدل لباس و آرایش و طلا بیشتر نمیشه و شاید همینه که من اصلا حرف مشترکی باهاشون ندارم.اتاقم شده جزیره ام٬ولی با چندتا ازآقایون همکار راحت ترم.توی اتاق روبرویی و اتق کناریم سه تا همکار مرد دارم که البته سنااز من کوچکترن ولی اینقدر اینا ساده و مهربونن که حد نداره.گاهی بنظرم میاد واقعا بزرگ نشدن٬هرسه متاهلن ولی واقعا مثل پسربچه ها شیطنت دارن.آخر وقت دایم دنبال بازیای کامپیوترن و صدای خندشون آدم رو میخندونه.دنیای ساده و راحتی دارن و البته هرچقدر من واسه بیسوادیام در خصوص کار با نرم افزارهای مختلف سوال دارم با روی باز و محبت و حوصله جوابم رو میدن.

راستی امروز ساعت ۱۱نوبت دندونپزشکی دارم.متنفرم از صدای اون دستگاه کوچولویی که دندون رو میتراشه.همین الانم تنم مور مور شد.اینطور که من پیش میرم احتمالا تا دو-سه سال دیگه یه دندون سالم واسم نمیمونه.دکتر شدیدا بهم واسه اقدام به ارتودنسی و کاهش فشار روی دندونام اخطار داده.تصمیم دارم بعد از درمان این دو تا دندون برم سراغ ارتودنسی.البته اگه دیگه جونی و صد البته پولی واسم مونده باشه.

خونه:

پنج شنبه ۱۴ آبان تولد ۶سالگی پسرکمه.عاشقشم.و چه زود زمان میگذره.یادمه هفته آخر بارداریم یه غمی نشسته بود تو دلم انگار عزیزمو میخان ازم بگیرن.دوست نداشتم بدنیا بیاد.بدجوری تو شکمم بهش عادت کرده بودم.تمام وقت باهاش حرف میزدم و براش شعر میخوندم و عاشق تکوناش بودم.وقتی نوزاد بود حتما باید پیشونیمو میچسبوندم به لپش یا دست کوچولوشو میگرفتم که خوابم ببره.یه مادر روانی بودم.هنوزم هستم.با گریه هاش گریه میکردم.با خنده هاشم یا وقتی یه حرکت جدید انجام میدادیا یه کلمه جدید می گفت هم از ذوق گریه میکردم.من کلا دربرابر همه بچه ها ضعف دارم.بچه های خودم که دیگه...ولی گاهی احساس میکنم اون حسی رو که به پسرم دارم به دخترکم ندارم.از بس که این موش موشک لجباز و کولی و یه دنده اس وای به حال کسی که بهش چپ نگاه کنه یه جیغ میکشه که هفت تا خونه اونورتر به لرزه درمیاد.هیچ جوری هم نمیتونید به کاری که دلش نمیخواد وادارش کنید.تهدید؟عمرا...تشویق؟بی فایده...ولی عجیب این خواهر و برادر عاشق همن.وقتی پسرک میره کلاس و برمیگرده اول میپرن تو بغل هم.البته پسرکم خیلی مهربون و صبوره.گاهی وقتا بدجوری لجش از خواهرش درمیاد و دستشو بلند میکنه و دلش نمیاد بزنه.کوچیکم که بود و تازه دندون درآورده بود دستم رو که میذاشتم لای دندوناش آروم فشار میداد و محکم گاز نمیگرفت.حالام که تا با دخترک دعوا میکنم فورا میاد جلو ومیگه مامان گناه داره کوچولوئه...حالا همش۵/۲ سال بزرگتره ها.خدا کنه همیشه همین طور حامی هم بمونن.ولی میترسم این پسرک بزرگ هم که بشه نخواد هیچ وقت دعوا کنه و همیشه کنار بیاد.خوش بحال همسرآینده اش

القصه پنج شنبه تولدشه.نمیدونم چرا امسال دوست دارم هیچ کس رو دعوت نکنم.ولی پسرک تو ذوقش میخوره.

من:

داستان این روزهای من دندونپزشکیه و تولد پسرکم و اقدام برای شرکت در کارشناسی ارشد.جالب اینجاست که بهمن ماه آزمونه و من هنوز منابع لازم رو پیدا نکردم.این جا٬توی این شهر گیر نمیاد.ولی یه کاریش میکنم.

دانشگاه غیر انتفاعی برم چطوره؟شهریه ثابت۸۰۰هزارتومان...شهریه هر واحد۱۳۵تا۲۰۰  هزارتومان

یه همکار دارم لیسانس کامپیوتره.از همین دانشگاههای غیر انتفاعی مدرک گرفته.یه ماه بود پرینتر یکی از بچه ها خراب شده بود و بنده خدا منتظر ظهور این آقا واسه یافتن ایراد.خلاصه ایشون هم هی پرینتر و بالا کرد وپایین کرد و رفت سراغ برنامه نرم افزاری و...هیچ چی...نشد...منم اونجا بودم و شاهد اینکه چراغ اخطار پرینتر داره علامت میده که کاغذ توش گیر کرده.حالا ما داریم به اون همکار صاحب پرینتر میگیم بابا کاغذ توش گیره میگه نه آقای م معاینه اش کرده چیزی سر درنیاورده تو دیگه چی میگی؟خلاصه عاقبت خود آقای م پرسیدن:حالا این پرینتر چه جوری باز میشه ؟.... جاااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه بازش کردم و کاغذ رو درآوردم.ایشون هم لباساشو تکوند و رفت.ولی فکر کنم دانشگاه ارشدش بهتر باشه...ها...؟

باز این طوطیه اومد خونش...نمیدونم با کی داره حرف میزنه.جیغای ریزو آروم...انگار داره با یکی تلفنی صحبت میکنه.آخ که دلم میخواد بفهمم چی میگه؟

 

  

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت11:0توسط آوا | |