X
تبلیغات
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

عيد ديدني ...

ميگم چي از دنيا كم ميشد اگه اينقده كه به اين معلما تعطيلات ميدن چپ و راست و تا يه نموره بارون ميزنه و يه نسيم سحري ميوزه زودي در مدرسه ها رو ميبندن و هر ذره اي كه در كائنات جا بجا ميشه مدارس تعطيل ميشن ،تعطيلات نوروزي كارمندان دولت حداقل يه هفته ميشد.

آخه چهار روز تعطيلي رو به گدا بدي قهر مي كنه...ا

اينو شمايي درك ميكني كه مثل من جزو اعضاي كوچك يه فاميل بزرگ باشي و تموم چهار روز رو صرف ديدار از بزرگاي فاميل كرده باشي و تعطيلات كارمنديت كه اونم به نامردي يه روزش خورده به جمعه تموم شده و تا ميخواي يه نفس تازه كني و استراحتكي بزني تو رگ و ميفهمي كه اي دل غافل فردا كه بايد بري اداره ... 

حالا اينا به كنار ،بازديدها رو كجاي دلم بزارم تو اين پايان تعطيلات كارمندي!

ديشب خيلي جالب شده بود.تموم فاميل يهو ياد ما افتاده بودن و در واقع قصد جان من و همسري رو كرده بودن، به اين ترتيب كه از ساعت هفت عصر به ديدارمان آمدند تا يازده شب.گروه اول دو نفر، گروه دوم ۶ نفر، گروه سوم دو نفر، گروه چهارم ۵ نفر، گروه پنجم سه نفر و گروه آخر دو نفر ...

و اين در حالي بود كه هنوز اين گروه نشسته بودن اون گروه ميومد و بعضيا با اومدن بعضيا ميرفتن و بعضيا هم از ديدن بعضيا مشعوف ميشدن و بيشتر ميموندن.

تازه اين وسط يه دو تا خونواده هم زنگ زدن وقت بگيرن كه موكول شد به امشب.

و اين قصه ادامه دارد...

واسه اينكه هنو يه مهموني شام بايد بدم تو اين روزا و ميدونم كه تقريبا هر شب بايد بازديد پس بدم و تازه خواهريم هم كه از پنج شنبه از ديار غربت مياد با همسرش و بعله.....منم كه خواهر بزرگ و اينا...

حالا دولت خودش بياد جواب بده...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 8:34 توسط آوا |

آخرین...

این آخرین روز است...

آخرین از سال ۹۲

فردا که نه ۹۲ است و نه ۹۳

داشتم فکر میکردم به آخرین روز خودم که نمیدانم کجای تاریخ نوشته شده؟

روزهای امسال گذشت،با خنده،گریه،بغض،عشق...

هرچه بود گذشت،ولی آنچیزی که روبرویم دارم ،همانی که نمیدانم چقدر است را چطور بگذرانم؟

هر سال هزار جور نقشه برایش میکشم،ولی نمی شود،درصد تاثیر دیگران را نمی شود ندید بگیری،برای من که این درصد بالای ۹۰ است...

پس برای امسالم هیچ نقشه ای نمیکشم.فقط یک خط مستقیم در آرامش و سلامت آرزو میکنم.همین برایم کافیست.

.

.

.

روزهای بهاریتان مبارک...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 11:6 توسط آوا |

در اين حوالي...

در اين حوالي زني زندگي ميكند كه:

- هنوز باورش نشده بزرگ شده،سنش در دو قدمي چهل سالگي است،هنوز دوست دارد شوخ باشد اما ،درست مثل بيست سالگيش، و رمانتيك باشد،درست مثل هجده سالگيش...

- گاهي به خودش در آيينه نگاه ميكند و مي گويد: راستي اين منم؟مادر دو بچه دبستاني و هزار مسئوليت ريز و درشت ؟!

-صد بار تصميم ميگيرد جدي باشد،و تا حدي خشن حتي،ولي باز بعد چند روز فراموش ميكند و كودك درونش غالب ميشود به همه تصميم هايش براي بزرگ شدن.

- مي فهمد،زني كه در اين حوالي پرسه ميزند، ولي سكوتش سايه سنگيني است كه روي شعورش افتاده،يا شايد بهتر باشد بگويم روي شعور اطرافيانش.

- در اين حوالي پرسه ميزند، هست، همين است كه همه چيز رتق و فتق ميشود و اوضاع آرام و بر وفق مراد است آنقدر كه تو حتي جاي نمكدان و چنگال را هم نميداني...

همين است كه براي همه چيز وقت داري و تنهاكار مهمت بسكتبال است.

- زني كه در اين حوالي سايه اش بر ديوارهاي خانه ات كش ميخورد، اما ، صبرش مثل آتش زير خاكستر شده است...درونش ديگر گنجايش فرو دادن خودخواهي هاي امثال تو را ندارد...

سايه اش را در چمدان گذاشته، منتظر ...قطار كه برسد خواهد رفت،بي خداحافظي از تو ،برايت دست تكان نخواهد داد از پشت شيشه قطار...

- هرگز

- هرگز

- هرگز

.

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 8:19 توسط آوا |

امروز صبح...

صبح قشنگی دارم امروز...ابری...نه سرد و نه گرم...بخاری اتاقم...اتاقمان را برای اولین بار در سرمای امسال روشن کرده ام و بوی خاک سوخته!کمی توی اتاق پیچیده٬ از دست همکار کمی سخت گیرم( دلم نمیاد بگم مقرراتی و خشک چون از مقرراتی بودنش خوشم میاد)پنجره را هم باز گذاشته ام تا وقتی که از ورزش صبحگاهی کارمندی برگشت باز مقنعه اش را جلوی دماغش نگیرد تا ظهر...

دوست داشتم بجای اینجا نشستن توی این هوای دلچسب دستهام رو توی جیبهام میگذاشتم و پیاده راه می افتادم ... یا می نشستم روی نیمکتی دور افتاده

ولی اینجام...

دلم چای میخواد٬ اما تا ۸ خبری از چای نیست...

دلم تنهایی میخواد امروز٬ ولی از اونم خبری نیس چون همکار جان خواهد رسید و گرچه تا من سر صحبت را باز نکنم حرفی نمیزنه اما حضورش گاهی...

دلم میخواد یه گلدون رز با یه تنگ ماهی بزارم تو اتاق کارم ...

دلم میخواد امروز اداره نباشم٬ خونه هم نباشم...

گاهی دلم جزیره ای میخواد در تنهایی...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 8:12 توسط آوا |

از هر دري ...سخني...

اين روزهاي پاييزي كه تند تند ميگذرند حتي فرصت نميكنم به اين فكر كنم كه زمان دارد ميرود و من هنوز در شوك سرعت زمان ميخكوب مانده ام به زمين،هيچ جريان جديدي در احوالات روزمره ام پيش نمي آيد كه احساس تحول كنم.هنوز همان روز...مرگي.بهتر كه نشده هيچ، بدتر هم شده.

داشتم به اين فكر ميكردم كه برسم به بيست سال خدمت بازنشست كنم خودمو ولي...يه ارتقاي پست گذاشن تو دامنم كه يه جورايي شبيه سيب حوا وسوسه ات ميكنه كه بري جلو...

زانوي چپم چند روزه كه درد ميكنه، و امروز لنگ لنگان به اداره اومدم.بدجوري اذيتم ميكنه ، در هيچ حالتي راحتم نميزاره، نه وقتي پامو صاف ميگيرم و نه وقتي خم ميكنم.خدا رو چه ديدي شايد يه چن روزي استعلاجي دادن رفتيم استراحت.اگه تو كما برمم بد نيس...يه چن وقت ميخوابم راحت،بي خبر از دنيا...شايدم بهم خوش گذشت ديگه برنگشتم،ولي نه...برميگردم،بخاطر تربچه هام...

اين روزا تنهاتر از هميشه هستم.تنهاي تنهاي تنها...دورم خيلي شلوغه ولي وقتي نتوني حرف دلت رو بزني و فقط با يه لبخند شنونده ديگران باشي تنهايي،وقتي روت نشه مستقيم اون چيزي كه مثل خوره افتاده تو مغزت رو بريزي بيرون تنهايي.كاش اين احساس لعنتي من اينقدر راست نبود...كاش تو اين يه مورد هم مثل بقيه موارد خنگ بودم و زود باور...ولي...

دروغ ميگه...حس لعنتيم بهم ميگه كه داره دروغ ميگه...

مثل سگ بهم دروغ ميگه و من مثل احمقها سكوت ميكنم و در تنهايي حتي اشك هم نميريزم...

همه چي خوبه...همه چي...

آه خدايا چرا داري از اون بالا با تعجب و چشمهاي گشاد شده به من نگاه ميكني؟خودت من و سرنوشتمو اينجوري رقم زدي...حالا ديگه تعجب نداره كه...

ولي حال بدي دارم...نه خوشحالم،نه غمگين...خوشبختم انگار...فقط دروغي اين وسط خودنمايي ميكند كه درست مثل يك سايه با من همراه است،حتي در آفتابي ترين لحظه ها...

مشكل اينجاست كه آفتابي ترين لحظه هايم هم دروغ اند...مگر اينكه خلافش ثابت شود...و من هنوز قدرت اثبات پيدا نكرده ام...

خداي من به من ربط ندارد...خودت ميداني و خودت...مسئوليت تمام لحظه هايي كه ميشد گرم باشند و شاد و نشد به گردن خودت...

حال بدم را  نمي بيند.گريه ميكنم، مي بيند، ولي نمي پرسد چرا؟! آن وقت عاشق است...

جالب نيست برايتان؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 8:25 توسط آوا |

بايد...

بايدهايي هست كه گاهي باورشان نميكني ولي هست، باورشان نميكني ولي بايد قورتشان بدهي، باورشان نميكني ولي بايد هماني باشي كه بايد...

اين روزها، اين هفته جديد چيزهايي ديدم و شنيدم كه دايم توي اداره چشمهايم گرد ميشود و دهانم باز مي ماند...

از اين خاله زنك بازيهاي همكارانم در اداره خسته ام...دلم تنهايي ميخواهد...غار...

تصميم گرفته ام به پيله ام برگردم...و... دهانم را ببندم...يعني در واقع گل ( با كسره بخوانيد لطفا) بگيرمش و بتمرگم سرجايم...

دارم مينويسم و در عين حال دهاني روبرويم دارد تند و تند باز و بسته ميشود و من فقط لبخندكي تحويلش ميدهم و با دستي زير چانه تايپ ميكنم.اينجا... توي اداره...

و يك چيز مسخره ديگر در اين هفته ناخوشايند،تغيير ناخواسته قالب وبلاگم ،و چه تصوير بيهوده اي،

يعني ميشود اين قالبها خودبخود تغيير كنند؟

يعني اين هم بايدي است كه من بايد قورتش بدهم...

اين يكي را كه ديگر ميتوانم تغيير بدهم... 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:40 توسط آوا |

زندگی گر هزار باره شود...

من همیشه عاشق این بند شعر بودم و هستم:

زندگی گر هزار باره شود٬ بار دیگر تو٬ بار دیگر تو...

این هیچ ربطی شاید به حس امشب من نداشته باشه٬ ولی نمیدونم چرا به ذهنم رسوخ کرده و دارم دایم با خودم تکرارش میکنم.این "تو" برای من یه شخص نیست٬ یه حس٬ حس زندگی در اندیشه های خودم.حس زندگی با خودم...دوستش دارم ولی...

امشب حس خیلی خوبی دارم.حس آزاد شدن٬انگار از قفس پریدم بیرون.امروز آخرین امتحانمو دادم و خلاص شدم.دوره بدی این یه سال و نیم گذشته٬رقابتی فوق العاده ناسالم و سرشار از نامردی و پاچه خواری فضای کلاس ما رو گرفته بود.این ترم فقط منتظر پایان بودم.دوران دانشجویی با خاطرات مایوس کننده به پایان رسید...

ولی هرچی بود تموم شد.بگذریم از اینکه چقدر بهم فشار اومد.کار خونه و اداره و بچه ها و درسشون و دانشگاه خودم٬ و جالب تر از همه حسادت اطرافیان و تشویق به انصراف...واقعا روحیه می گرفتم...هیچ تعاملی با من نشد...فهمیدم کجای زندگی هستم.و چه واقعیت تلخی.

من حتی به اندازه یک انگشتدانه هم مال خودم نیستم...

حالا می فهمم که چرا فروغ امشب به سراغ من آمده ٬ چینی نازک اندیشه من مهمان تو...

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 22:0 توسط آوا |

روزهایی که بر من میگذرند...

هیچ کاره ام...به معنای واقعی.سراشيبي را حس ميكنم...شنها ميريزند از لاي انگشتهايم و هيچ معلوم نيست چند سال دارم يا چند روز يا حتي چند ثانيه؟

دلم براي لحظه اي نشستن با يك دوست واقعي تنگ شده،با كسي كه تمام حرفهايم را بي سانسور بزنم و او گوش كند،حس كند،قضاوت نكند و من راحت بشوم از اين همه همهمه اي كه درونم پيچيده...

برميگردم.نگران دير آمدنهايم نباشيد.هستم،بدون شما بودن را نميتوانم تصور كنم،پيامهايتان برايم شيرين و اميدواركننده است.پس برميگردم.هرجا كه باشم و هروقت كه بتوانم...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 10:0 توسط آوا |

بودن و چطور بودن...

شرمنده دوستی شدم...

امشب که خواندمش احساس کردم بودنم با نبودنم یکی بوده... بجای اینکه احوالش را بپرسم و شک کنم به خوب بودنش...فقط نبودم... این روزها خیلی جاها نبوده ام...با خیلیها... حتی با خودم...

اینجا هم نبوده ام... این روزهایم جالب نیست.میگذرد اما به چه قیمتی؟

پ ن ۱:

مرا ببخش...تویی که می خوانیم... توی خاص که می دانی...

پ ن ۲: 

جوجه کلاغکم وبت باز نمیشه.اگه میشه دوباره آدرستو بذار نازنینم.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 22:25 توسط آوا |

پراکنده ها...

۱- نوشتن برای من در این روزها سخت ترین کار دنیاست.تنها که میشوم.تنهای تنها.باز یاد این می افتم که نمیدانم کجای دنیا ایستاده ام...چقدر بین من و تمام دنیا فاصله است.انگار من در ستاره ای تنها مانده ام.

۲- داشتم لباسهای شسته شده را تا میکردم.نمیدانم چه شد که پرتاب شدم به روزهای تلخ یکسال پیش مثل امروز...درست مثل امروز...چطور دارم ادمه میدهم؟...باور میکنم...و باور نمیکنم.

۳- نمیدانم از سهم من از این روزها چقدر دیگرش مانده؟کاش کسی ساعت شنی ام را به من نشان میداد؟فقط میخواستم بدانم ارزشش را دارد بازهم بدوم؟

۴- دلم یک لیوان چای می خواهد و یک جای تا همیشه تنهایی و سکوت و ... دوستی شاید که بشنود و تنها بشنود و قضاوت نکند...

۵- دارم مبارزه میکنم.اینبار برای خودم.سخت است.آخر هم نباید آب از آب تکان بخورد و هم باید موفق بشوم.دارم ارشد میخوانم...هیچ کس با من همراه نیست.ولی ادامه میدهم.دلم خوش است به اینکه دارم برای خودم کاری میکنم....

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:42 توسط آوا |