تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

عزیزان دلم سلام.من هستم.فقط در مه...در دور دستهایی از جنس آشنایی...

می خونمتون و خوشحال میشم از اینکه اونهایی که به یادشون هستم به یادم میارن...

برمیگردم...نمیتونم برنگردم.نشون به همین نشونی که این ردپا رو گذاشتم.

جوجه کلاغکم آدرست رو گم کردم.برام بزارش دوباره نازنینم...

تا بعد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 21:6 توسط آوا| |

كارهايي هست كه هميشه دوست داشته ام و انجام نداده ام،كارهايي هم هست كه دوست نداشته ام و هميشه انجام داده ام،خودم خودم را وادار كرده ام به انجامشان،خيلي كارها...ريز و درشتشان هم مهم نيست،مهم اين است كه خودم را مثل يك موجود بيچاره وادار كرده ام...در اعماق وجودم فرياد زده ام نه،ولي در سطح ، سكوتي و حتي بدتر از آن لبخندي و بعد...

                                                         ..................................

راننده شركت... كه پيرمردي بود و داشت من را براي شركت در جلسه اشان مي برد آنجا مي گفت:"خوشبختي يعني اينكه سالم باشي،آدمهاي پولداري را مي شناسم كه در حسرت خوردن يك وعده غذاي حسابي مانده اند..." و من با خودم فكر كردم خوشبختي فقط در خوردن غذا خلاصه مي شود.

ما امروز يك ديگ خوشبختي داريم...يك ديگ خوشبختي سبز...و چشممان به يارانه هاست، و چندر غاز آخر ماه،...

دلم براي خودمان ميسوزد،براي پيرمرد راننده هم...براي آن ثروتمندهاي بيچاره هم...

مي ترسم اعتراف كنم،مي ترسم جواب اين اعترافم را بدجوري بدهد خدا،ولي توي كتم ( به فتحه ك)نميرود اين جواب.

اين روزها بدجوري به فاصله طبقاتي آدمها حساس شده ام،خصوصا فاصله مالي...

                                                    .......................................

چقدر از گذاشتن اين سه نقطه(...) در جاي جاي جملاتم خوشم مي آيد،حرفي دارند اين سه نقطه كه هيچ كلمه اي قدرت انتقالش را ندارد،درست به اندازه سكوت سرشار از ناگفته ها...درست مثل محتويات يك نامه نانوشته،سرشار از چيزهايي كه ميدانم و نميدانم چطور بنويسمشان،حس خوبي دارند برايم،فقط براي خودم،لازم نيست هيچ كس روي اين سه نقطه زوم كند،اين سه نقطه براي خودم است ،همين...

                                                   ...................................

رفته بوديم عروسي ،جالب بود برايم،كلا مهماني هاي شلوغ را دوست دارم،مي نشينم يك گوشه و آدمها را نگاه ميكنم،زنها،دخترها،بچه ها و گاها مردها و پسرهاي مجردي كه زيز سبيلي، سهوا و عمدا به قسمت زنانه درز ميكنند،اين رقصيدن هم وقتي از بيرون گود نگاهش مي كني خيلي چيز جالبي است براي خودش و گاها وقتي كه خيلي شلوغ و درهم ميشود خوب كه نگاه كني خيلي خنده دار است.حالا نه اينكه خودم هيچ اهل رقص نباشم،اتفاقا خيلي هم دوستش دارم ولي آن شب و خيلي شبهاي ديگر وقتي نگاه ميكنم به رقص آدمها گاهي با خودم فكر ميكنم اين چه كار خنده داري است كه ما آدمها براي خودمان كشف كرده ايم واقعا،خنده دارترش آنجاست كه طرف همه رقصش من درآوردي است و تازه كلي هم با آن حركات خشك و كج و كوله كه انگار دارد مراسم جادوگري اجرا ميكند خيلي هم جو گير بشود.

آها،يك چيز ديگر بگويم راجع به آن شب،

چراغها را خاموش كرده بودند و در نور لامپهاي رنگي رقصنده  ميرقصيدند،وقتي چراغها روشن شد تنها كسي كه روي صندليش مانده بود من بودم،همه دوستان هم سن و سالم وسط بودند،پر انرژي و شاد،جيغ ميكشيدند و بالا و پايين مي پريدند و خواننده مي خواند:"خشگلا بايد برقصن،زشتا هنوز نشستن...!" و من هيچ برويم نمي آوردم و عجيب از اين نشستن و تماشاي خوشحالي ديگران لذت مي بردم.حس خوبي بود،دوستش داشتم.

                                                   .....................................

نيمه مرداد 90 بود، تصميم گرفته بودم كه كمدهاي بهم ريخته خانه امان را تكاني بدهم.همه امان هرچند وقت يكبار اينكار را ميكنيم.كمد آقاي همسر را كه مرتب كردم توي كلاه زمستانيش يك هديه رمان پيچي شده پيدا كردم،.يك بسته كادويي با لفاف قرمز و روبان سفيد.تكانش دادم ،صداي مايع تويش و آن بوي آشناي عطر محبوبم...تا تولدم چيزي نمانده بود،گذاشتمش سرجايش و شتر ديدي نديدي،كمد مرتب شده شديدا حاكي از لو رفتن بسته مذكور داشت،آقاي همسر درپي اعتراض به مرتب كردن كمدش اينجانب را از دادن كادوي ديگري در روز عيد محروم و كادوي تولدمان را 23 روز زودتر و بدون هيچ مراسم رسمي به اينجانب تسليم نمودند.

روز تولدمان هم هرچه منتظر شاخه گلي،كارتي چيزي شديم،هيچ...خودمان براي اهل خانه شيريني خريديم و از خودمان بابت آمدن به اين دنيا تشكر و البته دلجويي نموديم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 8:10 توسط آوا| |

۱-

چند وقته دوستم آویزونم شده که یه سفر خارجی بریم،میگم کجا؟میگه یا مالزی،یا تاجیکستان یا استانبول!کلا قصد کرده یه جایی بره،اونم واسه اینکه فقط رفته باشه و میدونین دیگه...اونم با کی؟با من که امسال حتی حال سفر به شهرهای استان خودمون رو هم ندارم.

الغرض دیروز ما رو سرظهر کشون کشون برده چندتا دفتر هواپیمایی که با من آشنا هستن و رابطه کاری داریم با هم،با کلی ژست و قیافه نشستیم و با اعتماد بنفس کامل شروع به مشاهده برنامه تورها و نرخهای قشنگشون کردیم،خیلی جالب بود از خرداد تا شهریور ۲۰۰ هزار تومان نرخها افزایش پیدا کرده بود،اینجاست که میگن فرزند کمتر زندگی بهتر،محاسبه کردیم دیدیم یه سفر یه هفته ای به هرکدوم از این سه گزینه حداقل ۱۰ میلیون آب میخوره...من که از اولم دلم نمیخواست برم از خدا خواستم و آب پاکی رو ریختم رو دست دوست جون و طفلی از همون جا یه تاکسی گرفت رفت خونشون

هیچ حوصله اینجور سفرهای پردردسر رو ندارم این روزها،بعلاوه اینکه وقتی اینهمه جای دیدنی تو کشور خودمون هست واسه چی برم یه جا که نه زبونشونو میفهمم نه میتونم احساس آرامش داشته باشم.من اين روزا يه جايي دلم ميخواد مثل مناظر كنار سد كارون يا آبشار مارگون،حوصله كشور غريب ندارم.دلم واسه دوستم ميسوزه كه اينهمه بال بال زد واسه رفتن،حالا يكي نيس بهش بگه پز عالي و جيب خالي؟هم ميخواد ارزون باشه هم شيك...منم كه امسال به اسكروچ گفتم زكي...خصيصانه دارم پولامو جمع ميكنم واسه تعاوني مسكن و خواهرم ميگه اين خصاصت يكي از علايم پيريه...

2-

اميدوارم نتيجه ادغام سه وزارت خونه كه يكيش پشت قباله ماس اين باشه كه بخوان يه عده رو بازنشست كنن اونم زود هنگام و اميدوارم كه شامل حال من هم بشه كه اين روزها شديدا بيزارم از كارمندي و خودم رو كشون كشون ميرسونم اداره...

3-

اينارو نوشتم واسه اينكه يه چي نوشته باشم...نميدونم چرا مثل قديما دستم نميره بنويسم،حرف خاصي ندارم ولي دلمم نمياد اينجارو تخته كنم،اينكه چي خريدم و چي ميخورم و ...قبلا نوشتنشون واسم جالب بود ولي حالا...خوب كه چي؟اين جريان هميشگي زندگي كه ديگه گفتن نداره.مال من كه ديگه نوبره والا...كلش همينه:صبح اداره،ظهر خونه،نهار،استراحت،تهيه نهار فردا،گاهي بازار،شب گردي بخاطر تفريح بچه ها و نهايتا سر از خونه مادر شوهر درآوردن و آخر كار برگشت به خونه و شام و لالا...اين چرخه مزخرف باز تابستوناش بهتر از زمستوناشه...اون موقع كه ديگه بابت سرما بايد كز كني گوشه خونه و امسال كه ديگه پسرك كلاس دومه و دخترك پيش دبستاني و بدبخت ميشم با مشق نوشتن اين دو...

4-

دريغا از بي پولي و آرزوهاي كارمندي و وجود چاله اي به نام تعاوني مسكن كه اين روزها تمام آرزوهاي قشنگم را به گور سپرد من جمله آرزوي خريد يك سرويس جواهر كه در يك قدمي خريدش بودم و باتالمات روحي فراوان پولش را ريختم به حساب اين تعاوني و در دل به خودم بشارت دادم كه روزي نه چندان دور از  مابقي پول اجاره خانه هايي كه بعد پرداخت وام تعاوني مسكن باقي خواهد ماند آن سرويس نازنين را خواهم خريد بعد صد و بيست سال تا آرزويم به گور نرود و حالا هم هرطور شده يه بدليش را كه اين روزها خيلي باب شده ميخرم كه نگويند نداشت...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 9:49 توسط آوا| |

امروز داستان دوستی رو براتون می نویسم که همه از کارهاش در تعجبن...و من ،اگه راستش رو بخواین دلم میخواد به جسارتش آفرین بگم.فقط به جسارتش...

این دوست من یه زن متاهل ۳۵ ساله اس،دارای یک فرزند و وضع مالی از خوب بالاتر...من تموم داستان زندگیشو اینجا نمیزارم ،حالا به هر دلیل فقط از اینجاش واستون بگم که مدت طولانیه این دو تا با هم قهرن و خانوم گذاشته رفته خونه باباش،حالا توی این اوضاع چند وقت پیش بابت یه مراسم همسرش واسش بلیط گرفت و دو تایی خوش و خرم رفتن تهران و از اونجا هم بدون برنامه قبلی آقاهه خانومش رو برد سفر کیش و کلی پول خرجش کرد و کلی هم پول به حساب خانوم ریخت که دست خودش باشه و چند روز خوش بودن...بعدش میدونین چی شد؟خانومه وقتی برگشت شهرشون دوباره از فرودگاه راست رفت خونه باباش...

برام خیلی جالب بود...اینکه اینقدر جسارت داره و اینقدر برای خودش حق قائله...من اگه جای اون بودم هرچقدر هم حق با من بود با اینکارا دست از حرفام برمیداشتم و برمیگشتم سرخونه و زندگیم...برام جای تعجبه که دلش برای بچه اش نمیسوزه...که اینقدر حق خودش براش مهمه که آوارگی این روزهای بچه اش رو نمیبینه...هر وقت باهاش حرف میزنم میگه تموم جوونیم از دستم رفته...شرطی هم که برای برگشت گذاشته داشتن حق طلاق و به نام زدن یکی از املاک شوهره اس...

نمیدونم...شاید باید مبارزه کنیم واسه حقمون...ولی من نمیتونم...نمیتونم نگرانی رو توی چشمای بچه هام تحمل کنم...همینه که همیشه گذشتم و خواهم گذشت.

دستهام رو توی جیبهام میگذارم و به راهم ادامه میدم...

سوز میاد...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 8:43 توسط آوا| |

روزهایی تمام سخت،بر من گذر میکند...روزهایی تمام سخت...

روزهایی تمام...روزهایی سخت...

حالم از لبخندهایم بهم میخورد...

چقدر جالب تر میشوم وقتی که پسرک هشت ساله ام هم میداند مردها با زنها فرق دارند...خیلی فرق دارند...میداند که هرکه قویتر است...هرکه بزرگتر است...و بعدها می فهمد هرکه پولدارتر است...مرد است...

روزهایم تمام سخت بر من گذر کرده اند...میکنند و خواهند کرد،چون خودم میدانم، همانی که بوده ام خواهم بود.

از ماهی بودن بیزارم...بیزارم...بیزارم...

منتظر فصل خودم نشسته ام ،نمیدانم کی ولی روحم مطمئن است که می آید،این را دیروز فهمیدم،وقتی که خیره به پنجره مانده بود،

باشد...می نشینم،منتظر ورق خودن کتاب،شاید روزی هم نوبت من بشود...

تنهاییم را سر میکشم...به سلامتی ماهی توی تنگ...به سلامتی گوسفند...

چشمهایم را می بندم...بگذار این طعم تلخ را در بند بند وجودم حس کنم...

به دستهام که نگاه میکنم...

آه که چه خالی اند...بعد این همه سال...

دل خوش سیری چند؟تکه نانی شاید بس باشد.

در میزنند...

لبخندم کو...؟باید بپوشمش دوباره...

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 8:36 توسط آوا| |

آمده ام که بروز بشوم...اینجا...مجازی ...شاید هم تنها جاییکه میتوانم واقعا بروز شوم همین جا باشد...با خودم تکرار میکنم:"بروز شدن...بروز شدن...بروز شدن..."خوب که چه؟حالا گیرم که من هرروز بنویسم،حالا بعضی روزها سبز،گرم،پررنگ،بعضی روزها نارنجی،بعضی روزها سیاه...

گیرم که بنویسم و آن دیگران بخوانند،اندوهی که هرروز به دوش میکشم و لبخندی که هر لحظه مصنوعی تر میشود را کجا میتوانم جا بگذارم و بروم؟

درست مثل سنجابی در گردونه اش...میچرخم...میچرخم...و میچرخم...

نه اینکه خوشحال نباشم،نه اینکه خوشبخت نباشم،

به تجويز ديگران هستم...هم خوشحال...هم خوشبخت...در جزيره كوچكي كه مال من ...

فقط همين را هنوز نفهميده ام...كه هست يا نيست؟اصلا چقدرش مال من است؟باشد،تو فكر كن مادي نگاه ميكنم به قضيه...اما وقتي نفهمي كجاي قضيه ايستاده اي،وقتي تازه به اينجا برسي كه نداني كجايي،يا بدتر از آن تازه بفهمي كه هيچ جاي قضيه نيستي ،حس گم شدن ميكني...

من بروز ميشوم دوستان عزيزم...

من هرروز صبح در قلبم و در اشكهايي كه هيچ وقت مجوز عبور بهشان نداده ام بروز ميشوم ،

مريمي ام،شاكي شدي،ولي چه فايده دارد بروز شدن وقتي بنويسم هستم و نباشم،

انگار منتظر شروع فصل تازه اي در زندگي ام هستم،شروعي كه در آن همه پنجره ها باز شوند،آفتاب بتابد،نسيم بوزد ...همه اين تكرارها تمام شوند...همه اين آشغالهاييكه در مغزم چپانده ام دور ريخته شوند،

چند روز است كه دچار سكته روحي شده ام،

خيلي وقت بود كه بيماري قلبي روحم را مبتلا كرده بود، ولي اينبار...سكته كرد،روحم را ميگويم،روح بيچاره ام كه هنوز نفهميده دو دو تا ميشود چهارتا،حساب و كتاب سرش ميشود،خوب بلا نسبت همه گوسفند كه نيست،ولي فكرش را نميكرد كه دو دو تا همه جا،همه جا،همه جا بشود چهارتا...

ولي حالا فهميد...فهميد كه تنها جاييكه دو دو تا ميشود چهارتا همانجاييست كه اصلا فكرش را هم نميكرد...

آه خداي من،چطور ميتوانم بازهم لبخند بزنم؟واقعا تو از من تعجب نميكني؟من كه خودم وامانده ام از اين ادامه؟

در آغوشت ميگيرم...

 بگذار دو دو تا چهارتا باشد،براي تو...

قماري را كه باخته ام،برنده ام...براي من هميشه دو دو تا يكي بوده است...

ولي حيف كه روحم سكته كرد،هنوز در آي سي يو مانده،ميدانم كه ديگر مثل روز اولش نميشود،نيمي از يقينش فلج شد،سكته ناقص همينش بد است،ولي باز بهتر از سكته كامل و ايست قلبي است...

ادامه ميدهم رفيق،روح مفلوج ناقصم را مياندازم روي كولم و لبخند ميزنم و آه...دستهايم را ميگذارم توي دستت و ادامه ميدهم...

بروز ميشوم اينجا...با نيمه روحي كه برايم مانده،

زن قاليبافي را ميشناسم كه ميگفت:"خدا رو شكر كربلا رفتم،مكه هم رفتم،بچه ها هم كه بزرگ شدن،قاليامم كه فروش ميره،من خوشبختم..." و شوهرش او را ضعيفه صدا ميكرد...كتك ميزد،ولي چونكه او را زيارت برده بود خيلي لطف كرده بود...خوشبختش كرده بود كه ...

آه خداي من...

خوب است كه عاشقانه هايي را ميشنوم كه هيچ استانداردي ندارند...كپي برداري...درست مثل اين جمله كليشه اي كه توي كامنتها پيدا ميشود گاهي كه:"وبلاگ خوبي داريد،...يا،جملاتتان خيلي قشنگ است،به من هم سربزنيد"...دفعات اول كه تازه كاري،خوشان خوشانت ميشود . باورشان ميكني و فكر ميكني :"اوه،چه وبلاگ موثري دارم"...ولي زمان كه ميگذرد،بي ربطي اين جملات را با محتويات وبلاگت در مي يابي و مي فهمي كه در لحظه به دهها نفر ارسال شده...

حس الان من همين است،از همه ابراز علاقه ها،به خودتان نگيريد لطفا.

همه اش هم تقصير همين كشف جديد روحم است...كه دو دو تا ميشود چهارتا...

حتي در بوييدن گل،حتي در دم و بازدم...

باشد رفيق،باشد...با من نجوا كن،لبريزم كن از تمام آنچه كه به پوزخندي در نيمه تاريك قلبم خلاصه اشان ميكنم...با من نجوا كن،باورشان با من...

زخمهاي روحم چه ميسوزند،

بروز ميشوم...

ببخشيد...

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 11:10 توسط آوا| |

این روزها لال شده ام...لال ...

 هوای حرف زدن ندارم.

همه پنجره ها و درها را بسته میخواهم...

دلم میخواهد همان مسافر کوچولو بودم در سیاره تنهایی خودم...

نمیدانم چه مرگم شده،البته میدانم ولی...

ناراضیم،از تو...از او...از او  و خیلیهای دیگر که اگر بخواهم بابتش قهر کنم باید در را بروی همه کس و همه چیز ببندم.محکم.

نشستم ور دل خودم و فیلم نگاه کردم...شاید حالم بهتر شود،خیر سرم آنقدر رمانتیک بود که بغض هم مهمان گلویم شد و ...

لال تر شدم...

اگر فقط به اندازه یک سر سوزن بلد بودم گلایه کنم...

شاید بار اینهمه اندوه از دلم کم میشد...

ولی حیف...

                                    ***********************

پ ن:

سیمین نازنینم،برات کامنت گذاشتم،میخونیشون؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 8:19 توسط آوا| |

اینکه روزها غصه خوردی و در نوجوانی بار مسئولیت مادرانه ای به شانه هایت افتاد،

به درک...

اینکه هیچ لقمه ای از گلویت پایین نرفت جز اینکه با آن دیگری ها تقسیمش کنی،

به درک...

اینکه با چندر قازی که از ترجمه و تدریس در می آوردی هزارتا آرزو نه برای خودت که برای آن دیگری ها داشتی،

به درک...

اینکه شبهای ترس و تنهایی و دلهره تا صبح بیدار ماندی تا آن دیگری ها بخوابند،

به درک...

اینکه شهریه دانشگاهشان را دادی،

به درک...

اینکه هنوز هم که هنوز است با اینکه دو جا حقوق میگیرد قرض میدهی و خواهرانه پس نمیگیری،

به درک...

اینکه دروغ شاخدار میشنوی و برویت نمی آوری و راه میاندازی کارش را،

به درک...

اینکه پت پستچی بودی،

به درک...

اصلا اینکه خواهر بزرگش هستی هم...

به درک...

آخر او دیگر بزرگ شده،دارد شوهر میکند،به خودش مربوط است که چه کاری درست است و چه کاری غلط...

گور پدر حرف مردم...

گور پدر تو...

چه ربطی دارد اصلا...

برو خدایت را شکر کن که همین قدر برایت احترام گذاشته که لااقل از تصمیماتش تو را با خبر میکند،دیگر دختر خاله میشوی که چه؟نظر تو را چرا بپرسند؟

 با همه اینهاحالا هم برو...برو اتاق خواب خانه اتان را خالی کن برای هفته آینده که خانواده داماد می آیند و مثل همیشه فراموش کن هرچه کشیده ای و دیده ای و بگذار و بگذر...

بال بال بزن...رختخواب جور کن،کمکش باش...ولی...نظر نده...فقط موافق باش،واگرنه نامهربان خواهر میشوی...

آه...دلم گرفته...خیلی...احساس نا امیدی میکنم.حال مادری را دارم که سالها زحمت بچه اش را کشیده و حالا...

یعنی بچه هایم هم فردا همین طور دستمزدم را میدهند...

یادم می آید پزشک خانوادگیمان یکبار وقتی پسرکم را برده بودم پیشش و اشک میریختم و درمورد سرما خوردگیش توضیح میدادم،چند دقیقه ای سکوت کرد و بعد گفت:"چرا اینقدر زیادی برایش مایه میگذاری که فردا متوقع زحماتت بشوی؟"...نمیدانم...نمیدانم حق با او بود یا نه؟خوب هیچ مادری به امید جبران زحمت نمیکشد،آنهم مادرهای امروزی که خودشان میدانند امیدی به دنیای مادر و فرزندی فردا نیست...ولی...در مورد خواهر من ،خوب گربه هم اگر می بود دست آدم را حداقل لیس میزد تا تو در دلت فکر کنی یعنی تشکر کرده...

شاید هم واقعا نباید هیچ توقعی داشته باشم.نه حالا،نه هیچ وقت دیگر.

فعلا هم اگر هرکاری میکنم  نه برای حفظ آبروی خواهر نامهربانم است ،که برای آسایش پدر و مادر داماد است که بیچاره ها مهمانند و محترم... 

آه...خسته ام...

دچار ناامیدی شده ام...

خیلی...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 9:2 توسط آوا| |

وای خدایا...

دوباره معزل خرید هدیه برای آقایون... و ناگهان چه زود روز مرد میشود...

..........................................................................................................................................

پ ن به جوجه کلاغ شکلاتی ام:

تو چیکار کردی لی لا...دختر خوب لا اقل یه خداحافظی...

امروز اومده بودم که جواب دلتنگیتو بدم نازنین.باورم نشد وقتی صفحه باز شد.چند بار بستمشو با خودم فکر کردم لابد باز نت خل شده، ولی...

به خودم دلداری میدم که اگه خداحافظی نکردی پس یعنی هنوز نرفتی،نمیخوای بری،میخوای آدرس خونتو عوض کنی،شایدم یه خونه تکونی و تعمیرات اساسی مثلا...

من منتظرتم نازنینم،چشم براهت... باهات کار مهمی دارم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 8:8 توسط آوا| |

موریانه افتاده به جان لحظه هایم...شاید از خوشی زیاد است...شاید هم...نمیدانم،اما این محبتهای زیادی...

احساس میکنم یک جای کار میلنگد...نمیتوانم هضم کنم اینهمه عشق را...لابد ظرفیتش را ندارم...نمیدانم چه مرگم شده...دلم میخواهد احساس کنم خوشبخت ترینم...شاید هستم...حت...ولی نه،نمیتوانم بنویسم حتما...دستم نمیرود...نمیدانم چرا ولی حس میکنم یک چیزی درست نیست.همه چیز خوب است ها...ملالی نیست...نانم گرم و آبم سرد و خر مراد هم زیر پایم ولی نمیدانم چرا فکر میکنم حباب است همه اش...بدلی است...

باشد،شما هم با خودتان بگویید:"دختره خل شده،خوشی زده به سرش"...ولی احساس من دروغ نمیگوید.

گوشهایم را میگیرم،چشمهایم را محکم روی هم فشار میدهم تا بپرد آن چیزی که توی مغزم وزوز میکند.به خودم میگویم:"احمق،دیگه چی میخوای؟"ولی نه...نمی چسبد به من...لذت نمیبرم از این مهربانیها...نمیدانم چرا نمیتوانم باورشان کنم...

چرا؟

.........................................................................................

وقتی فقط یکبار ریشه کرد

ریشه کن میکند تورا...

ریشه کن...

تو اسمش را هرچه میخواهی بگذار...

 

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 8:18 توسط آوا| |

Design By : Night Melody