تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

اپيزود اول:

دیگه بین خوب و بد رو نمیتونم تشخیص بدم.نمیدونم خوب من خوبه یا خوب تو...ولی میدونم اگه فقط تو خونه باشم و به قول یکی از همکارام در سال ۱۳۰۰باقی بمونم قطعا زن خوبی خواهم بود.

وتو یک ذره هم به هیچ جات بر که نمیخورد هیچ خیلی در اندرونت لذت هم میبری که همه چیز بر وفق مرادت است و بالاخره تو مردی دیگر و مرد بودن یعنی همین که نگذاری من زیادی میدان داشته باشم.

اشکالی نداره...ولی این آتشفشان خاموش یک روز بالاخره به قلیان درمیاد و شاید اونروز دیگه خیلی برای تو دیر شده باشه و قطعا برای من هم...

...........................................................................................................................................

 اپيزود دوم:

دوباره رفت...یک هفته مسافرت در قالب کار.اونم با دوستان!خوب یعنی یه مرد حق نداره بره ماموریت...یا اصلا مسافرت مجردی؟بچه؟بچه سیخی چند؟چاره ای نیست اگه دلش واسه باباش تنگ بشه.ولی خدای نکرده اگه مادر یه ماموریت دو روزه سگی بهش بخوره...مادر نیست که...بمیرم واسه بچه هاش...طفلیا چه گناهی کردن؟خوب بچه مادر ميخواد ديگه...ولي مادر آدم نيست...

...........................................................................................................................................

اپيزود سوم:

ـچي ميخواي واست سوغاتي بيارم.

ـهيچ چي...

ـواست سه تا مانتو خريدم با يه پالتو.واسه بچه ها هم تموم بهارو گشتم تا چند دست لباس توپ گير بيارم...

خوب هر خ.ري باشه بايد خوشحال بشه ولي من...دل من مانتو نميخواد.ادكلن و عطر فلان مارك نميخواد...دل من عشق ميخواد.هموني كه وقتي هر دومون دانشجو و بيكار بوديم ما رو به طرف هم ميكشوند.اين خريد كردنهاي تو هيچ چيز رو جبران نميكنه.داشتن و نداشتن همه اون چيزايي كه دارم و بعضي زنها واسه داشتنش رام ميشن واسه من يكيه.از سوغاتيهات متنفرم.نميخوام فقط با خريد كردن بهم ثابت كني منو دوست داري.انگار وجدانت از اين خوش گذرونيها معذبه ولي عزيزم اين با خريد جبران نميشه.

ـدعوت شدم واسه نمايشگاه ....برلين.برم؟

و توي مغز من اين جمله تاب ميخوره كه حق نداري ديگه استخر بري.بشين به زندگي برس.به من برس.به بچه ها...

..........................................................................................................................................

اپيزود چهارم:

تمام تصويرهاي اين روزهاي من در ذهنم حالم رو بهم ميزنه.دوباره ...دوباره و دوباره.اين مشكل من هيچ وقت با خودم حل نميشه.

سرطان درمان نداره ...يكي نيست اينو به من بگه و محكم بزنه تو گوشم؟...من بايد شيمي درماني باشم.تمام پايه هاي فكريمو از ريشه بسوزونم و از نو يه كيت گوسفندي بجاش بزارم تا اينقدر با خودم و تو در تضاد نباشم.دارم با بيل گودالي در خودم ميكنم تا خودم رو اون تو مدفون كنم.هر بار كه تو نيستي سرطان من شدت ميگيره.

از تو نميگذرم.به تو لبخند ميزنم ولي در دلم به حماقتهاي دخترانه خودم نفرين ميكنم و به تو... كه گرگ باران ديده من بودي...و دلم ميسوزد براي زماني كه دارم از دست ميدهم.عين مادري كه كودكش روي دستش دارد جان ميدهد...و سكوت ميكنم ببينم اين بازي تا كجا ادامه پيدا ميكند ...من تا كجا ادامه ميدهم...دارم خودم را سركوب ميكنم.

.............................................................................................................................................

اپيزود آخر:

بيخود هي به من نگيد تو خوب باش تا همه چيز خوب بشه.تو لبخند بزن حتي اگه سخته.اگه خوشحال نيستي....پس سهم من چي؟مگه زمان براي من كش دار تر از بقيه اس؟مگه من دوباره متولد ميشم كه وقتي همه چيز درست شد از اول شروع كنم؟مگه روياهاي ۳۰سالگي در۴۰سالگي مزه ميده؟

چطور ميتونيم خودمون رو اينقدر راحت گول بزنيم.خيله خوب من فعلا چند وقته خوب شدم.سربراه شدم.ولي اين يعني رام شدن.يعني باب ميل ديگران بودن و از خود صرفنظر كردن.ولي تا كي؟اگه اوني كه بايد درست بشه ...اوني كه تو بخاطرش رام شدي از اين اوضاع راضي باشه و فقط بخواد همين روال ادامه داشته باشه چي؟پس من بايد يه رباط برنامه ريزي شده باشم.

چطور ميتونم نفس عميق بكشم و همسرم رو دوست داشته باشم وقتي هر لحظه اون خاطره بد يادم مياد.چطور ميتونم.

من نميدونم چطور ميتونم به خودم دروغ بگم و مطمئن باشم كه دروغ نيست.

نه آوا تو اشتباه ميكني.زندگي زيباست حتي وقتي تو رو آدم حساب نكنن.زندگي زيباست حتي وقتي كه خوش گذروني ميكنن و به هيكلت ميخندن.زندگي زيباست احمق جون حتي وقتي كه تو در تموم زواياي زندگيت بي اعتمادي رو لمس ميكني و بهانه دروغ دوست داشتن رو.بله زندگي زيباست.فقط زيبائيهاي زندگي تو با ديگران فرق داره.اينو بفهم.اينو بفهم كه زندگي زيباست ولي تو حق نداري واسه خودت كاري بكني.اينو بفهم كه اوني كه ديدي خيانت نبوده.نشكستي...احساست اشتباه ميكنه.زندگي يعني اداره رفتن...خونه موندن و غذاي فردا رو حاضر كردن...گردگيري...به درس بچه رسيدن...به شوهر رسيدن...و مثل يه جسد افتادن.زندگي يعني اگه تو واسه خودت طلا بخري لابد يه فاسق داري كه واست هديه آورده ولي اگه يه مدرك از طرف مقابل گرفتي اونقدر خر فرض بشي كه هزارتا دروغ احمقانه بارت كنن و آخرش هم حق به جانب باشن.

بله زندگي يعني همين.پس بفهم احمق جون...بفهم.

اما در خصوص شعر سهراب هم بايد بگم مطمئن باشيد كه اون هم اين شعر رو در حال و هوايي آزاد گفته و براي ذهنهاي آزاد.اين نسخه من نيست.

..........................................................................................................................................

                                                   ... از من نرنجيد....

                                                           لطفا

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت9:57توسط آوا | |

 کاش یه نفر پیدا میشد تو سیاهی شب طوفان زده  من یه برگ سبز به پیچک   

خزان زده زندگیم میکشید تا توی روزهای تب زده و رنجورم بهش دل ببندم و بخاطرش نفس بکشم...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:25توسط آوا | |

۱)امروز بالاخره این همسایه غرغرو رو رویت کردم(هوراااااااا)و تازه کشف کردم که اینا دو تان٬طوطیا رو میگم دیگه بابا...حالا معلوم نیست زن و شوهرن...خواهر برادرن...اصلا هم جنس همن یا نه؟ولی هرچی هستن دائم درحال ور ور کردن و کل کل کردن با همدیگه ان.زیادم خودشونه واسه هم لوس نمیکنن.آخه یکی رو یه شاخه اس اون یکی رو یه شاخه بالاتر.روی همون درخت یه جفت قمری ام لونه دارن.فکر کنم از این درختای اجاره به شرط تملیکه.ولی هرچی اون دوتا طوطی شلوغن این دو تا قمری آروم و بی صدان.الانم واسشون مهمون شهرستونی اومده انگار آخه هشت تا قمری رو که من دارم یه جا میبینم.شایدم واسه نهار دعوتن.

۲)امروزم نوبت دندونپزشکی دارم.دیروز یه جا دلم میخواست واقعا این انگشت دکتر جان رو همچی مشتی گاز بگیرم دلم خنک شه.وقتی داشت دندونم رو  پر میکرد همچی این انگشت شصتشو فشار میداد رو اون ملاتی که گذاشته بود رو دندونم که گفتم الان دستشو ور میداره و با پا اقدام به امر تحکیم مواد در موضع مربوطه میکنه.

وقتی فکر میکنم امروزم دو ساعت باید دهنم مثل دهن اسب آبی (البته دور از وجود همه )باز باشه و اون صدای نحس رو بشنوم تنم یخ میکنه .از عوارض تعمیرات دندون دیروز همانا زخمی شدن گوشه لبم که بدجوری عذابم میده.

۳)امروز با نیت احوالپرسی زنگ زدم ولی...

مثل همیشه سرد و بیروح و طلبکار.تا من باشم دیگه زنگ نزنم بهش.لیاقت احوالپرسی رو هم نداره.

۴)آفتاب میتابه و من از پشت نرده های پنجره اتاقم به درخت همسایه نگاه میکنم که با چه آرامشی شاخه هاشو در نسیم تکون میده.سنگین و با تمانینه...

۵)دوستم میگه زندگی همیناس که تو بهشون معترضی.ولی من باور نمیکنم.

۶)میخوام یه ماهی کوچولو بخرم بیارم بزارم تو اتاق کارم.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت13:59توسط آوا | |

اداره:                                                                                                                           عاشق این سکوت طبقه دوم اداره ام.کلا سکوت رو دوست دارم٬بهم اجازه میده فکر کنم.این روزها سرم هم خلوت تره و آرامش خوبی دارم.منم و سکوت و پنجره و درخت همسایه و گنجشکها...و یه طوطی غرغرو که روی این درخت لونه داره و هروقت خونه است مخ منو با غرغراش سوراخ میکنه.هیچ وقت هم نتونستم لای شاخه های درخت پیداش کنم.خلاصه این اتاق اداری محل محبوب منه.یه موزیک ملایم میزارم و شروع میکنم به رسیدگی به پرونده هام.تازگیها در اتاقم رو هم کامل باز نمیذارم.این جوری احساس بهتری دارم.

و چقدر متنفر شدم این روزها از پستی و حقارت بعضی از همکارهام.ارتباطم با همکارهای خانوم در حد تیم ملی مردوده...منظورم اینه که اینقدر همشون اهل تعریف از خود و حسادت و بدگویی از هم هستن که حال منو بهم میزنن...یکی از همین خانوما که خودشو تقریبا از دیگران نزدیکتر به من میدونه مدتها در این حسرت بود که چرا من همه چی میخورم و چاق نمیشم و اون نه...وخلاصه شش ماه زندگیشو گذاشت رو لاغری تا بالاخره باربی شد و حالا فقط در مدح این معجزه خودش اونم فقط با من حرف میزنه...تحملشو ندارم.اصلا تحمل این حرفهای خاله زنک داره روزبه روز برام سخت تر میشه...تازگیها هم که همین همکار نسبتا محترم وقتی میاد اتاق من با کمال پررویی راست میاد پشت میزم تا ببینه من تو نتم یا کتابی چیزی که تو طبقه میزم قایم نکردم.کلا میخواد فضولی کنه.تعداد خانومای اداره ما کم نیست ولی شدیدا همشون با هم در رقابت و خصومتن و فقط در حد یه لبخند صبحگاهی که خدا میدونه پشتش چیه شیرینن...دنیایی دارن واسه خودشون...حوزه فکریشون از حد باشگاه و مدل لباس و آرایش و طلا بیشتر نمیشه و شاید همینه که من اصلا حرف مشترکی باهاشون ندارم.اتاقم شده جزیره ام٬ولی با چندتا ازآقایون همکار راحت ترم.توی اتاق روبرویی و اتق کناریم سه تا همکار مرد دارم که البته سنااز من کوچکترن ولی اینقدر اینا ساده و مهربونن که حد نداره.گاهی بنظرم میاد واقعا بزرگ نشدن٬هرسه متاهلن ولی واقعا مثل پسربچه ها شیطنت دارن.آخر وقت دایم دنبال بازیای کامپیوترن و صدای خندشون آدم رو میخندونه.دنیای ساده و راحتی دارن و البته هرچقدر من واسه بیسوادیام در خصوص کار با نرم افزارهای مختلف سوال دارم با روی باز و محبت و حوصله جوابم رو میدن.

راستی امروز ساعت ۱۱نوبت دندونپزشکی دارم.متنفرم از صدای اون دستگاه کوچولویی که دندون رو میتراشه.همین الانم تنم مور مور شد.اینطور که من پیش میرم احتمالا تا دو-سه سال دیگه یه دندون سالم واسم نمیمونه.دکتر شدیدا بهم واسه اقدام به ارتودنسی و کاهش فشار روی دندونام اخطار داده.تصمیم دارم بعد از درمان این دو تا دندون برم سراغ ارتودنسی.البته اگه دیگه جونی و صد البته پولی واسم مونده باشه.

خونه:

پنج شنبه ۱۴ آبان تولد ۶سالگی پسرکمه.عاشقشم.و چه زود زمان میگذره.یادمه هفته آخر بارداریم یه غمی نشسته بود تو دلم انگار عزیزمو میخان ازم بگیرن.دوست نداشتم بدنیا بیاد.بدجوری تو شکمم بهش عادت کرده بودم.تمام وقت باهاش حرف میزدم و براش شعر میخوندم و عاشق تکوناش بودم.وقتی نوزاد بود حتما باید پیشونیمو میچسبوندم به لپش یا دست کوچولوشو میگرفتم که خوابم ببره.یه مادر روانی بودم.هنوزم هستم.با گریه هاش گریه میکردم.با خنده هاشم یا وقتی یه حرکت جدید انجام میدادیا یه کلمه جدید می گفت هم از ذوق گریه میکردم.من کلا دربرابر همه بچه ها ضعف دارم.بچه های خودم که دیگه...ولی گاهی احساس میکنم اون حسی رو که به پسرم دارم به دخترکم ندارم.از بس که این موش موشک لجباز و کولی و یه دنده اس وای به حال کسی که بهش چپ نگاه کنه یه جیغ میکشه که هفت تا خونه اونورتر به لرزه درمیاد.هیچ جوری هم نمیتونید به کاری که دلش نمیخواد وادارش کنید.تهدید؟عمرا...تشویق؟بی فایده...ولی عجیب این خواهر و برادر عاشق همن.وقتی پسرک میره کلاس و برمیگرده اول میپرن تو بغل هم.البته پسرکم خیلی مهربون و صبوره.گاهی وقتا بدجوری لجش از خواهرش درمیاد و دستشو بلند میکنه و دلش نمیاد بزنه.کوچیکم که بود و تازه دندون درآورده بود دستم رو که میذاشتم لای دندوناش آروم فشار میداد و محکم گاز نمیگرفت.حالام که تا با دخترک دعوا میکنم فورا میاد جلو ومیگه مامان گناه داره کوچولوئه...حالا همش۵/۲ سال بزرگتره ها.خدا کنه همیشه همین طور حامی هم بمونن.ولی میترسم این پسرک بزرگ هم که بشه نخواد هیچ وقت دعوا کنه و همیشه کنار بیاد.خوش بحال همسرآینده اش

القصه پنج شنبه تولدشه.نمیدونم چرا امسال دوست دارم هیچ کس رو دعوت نکنم.ولی پسرک تو ذوقش میخوره.

من:

داستان این روزهای من دندونپزشکیه و تولد پسرکم و اقدام برای شرکت در کارشناسی ارشد.جالب اینجاست که بهمن ماه آزمونه و من هنوز منابع لازم رو پیدا نکردم.این جا٬توی این شهر گیر نمیاد.ولی یه کاریش میکنم.

دانشگاه غیر انتفاعی برم چطوره؟شهریه ثابت۸۰۰هزارتومان...شهریه هر واحد۱۳۵تا۲۰۰  هزارتومان

یه همکار دارم لیسانس کامپیوتره.از همین دانشگاههای غیر انتفاعی مدرک گرفته.یه ماه بود پرینتر یکی از بچه ها خراب شده بود و بنده خدا منتظر ظهور این آقا واسه یافتن ایراد.خلاصه ایشون هم هی پرینتر و بالا کرد وپایین کرد و رفت سراغ برنامه نرم افزاری و...هیچ چی...نشد...منم اونجا بودم و شاهد اینکه چراغ اخطار پرینتر داره علامت میده که کاغذ توش گیر کرده.حالا ما داریم به اون همکار صاحب پرینتر میگیم بابا کاغذ توش گیره میگه نه آقای م معاینه اش کرده چیزی سر درنیاورده تو دیگه چی میگی؟خلاصه عاقبت خود آقای م پرسیدن:حالا این پرینتر چه جوری باز میشه ؟.... جاااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه بازش کردم و کاغذ رو درآوردم.ایشون هم لباساشو تکوند و رفت.ولی فکر کنم دانشگاه ارشدش بهتر باشه...ها...؟

باز این طوطیه اومد خونش...نمیدونم با کی داره حرف میزنه.جیغای ریزو آروم...انگار داره با یکی تلفنی صحبت میکنه.آخ که دلم میخواد بفهمم چی میگه؟

 

  

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت11:0توسط آوا | |

من هستم...میخونمتون...از خوشحالیهاتون لذت میبرم٬باشادیهاتون میخندم٬برای غصه هاتون گریه میکنم ودعا.

ولی باورکنید دلم نمیره به نوشتن٬قصد بی اعتنایی یا بی احترامی به دوستای عزیز و بهتر از جونم رو ندارم.مگه ممکنه بتونم از شما٬تک تک شما٬ دل بکنم ؟وقتی برای شما درد دل میکنم میدونم که شما محرم ترین هستین و از صمیم قلب٬با خلوص نیت ناله های من رو میشنوید و دوست دارید بهترین راه رو به من نشون بدید.اصلا همین قدر که به من تسلی میدید یه دنیا ارزش داره.

اما...دلم نمیره به نوشتن٬در واقع خسته شدم از تکرار این لحظه های خاکستری.خجالت میکشم فقط ناله هامو اینجا ثبت کنم.

رویای عزیزم افتخار چیه خانومم؟...همه شما تنها دارایی خود خود من هستید در دنیای خودم٬ولی راست گفتی عزیزم٬مشکل از خود من و سرنوشت غریب منه...

نمیتونم با دنیای اطرافم کنار بیام...اعتصاب کردم فعلا ولی اونقدر محکوم به انجام وظایفم که هیچ کس اعتصاب منو نمیبینه...و شاید هم این ندیدن مصلحتی باشه(که هست).

از اسارت نوشتن چه لذتی داره؟واقعا خجالت آمیز نیست که در سال ۲۰۰۹ جایی که حتی چوپانها میگذارن گوسفند هاشون بیشه های جدیدتری رو تجربه کنن تو تازه بعد از یه دوران عاشقانه و ایمان آوردن به اینکه خوشبختی رو پیدا کردی...و بعد یک دهه زندگی مشترک تازه برای کوچک ترین فعالیتهای اجتماعی که حق مسلم هر آدمیه کسب اجازه کنی و تازه به این حقیقت تلخ برسی که...چون همسر یه آقایی هستی پس دیگه اختیار خودت رو نداری...واقعا خجالت آور نیست؟

حالا من اعتصاب کردم.توی اداره از اتاقم بیرون نمیرم(البته دلیلش اینه که در تنهایی خودم با درخت پشت پنجره و بنان و کارهای اداری از دنیای مسخره همکارام در امانم)٬ظهر هم که میرم خونه تموم برنامه روزانه خلاصه میشه به نهار٬شستن ظرفها٬گذروندن وقت با بچه ها و امورات خانه داری٬شب هم یه دور کوچیک تکراری در خیابونهای محدود این شهر لعنتی...و گاهی دیدار از خانواده شوهر که ......این شده تموم برنامه زندگی این روزهای من.اگه خرید دارم با خودش میرم و اگه دوستای خانوادگیمون که البته همه دوستای ایشون هستن مهمونی ترتیب دادن به مهمونی میرم.در لحظه های تنهاییم اگه بچه هام باشن که فقط بغض میکنم و اگه خواب باشن و فرصتی باشه اشک میریزم...به این حقیقت تلخ که یک زنم.از خودم تعجب میکنم که چطور با وجود این بغض به صورتش لبخند میزنم٬سرمای بوسه های منو حس نمیکنه؟یعنی من اینقدر بازیگر خوبی هستم.

احساس میکنم مثل یه کارگر خوب...زندگی میکنم.من حق ندارم...می فهمید چی میگم؟حق ندارم...

این مثل پتک توی سرم میخوره...هر ثانیه.سکوت میکنم و صبر...شاید زمان ...ولی مطمئنم  اونموقع دیگه دیر میشه...دیر...

دکتر قلبم میگه "قلبت التهاب داره"...ولی نمیدونه که این روحمه که التهاب داره.

یلدای سریال دلنوازان این روزها بدجوری به من شباهت پیدا کردی...فقط ایکاش برای اسارتم دلیلی غیر از خودخواهی صاحبم پیدا میشد.

شنیده بودم که عشق به تنفر تبدیل میشه ولی ندیده بودم عشق و تنفر باهم آمیخته بشن.به قول یکی از دوستام شرایط اینجوریه که"بی تو نتوانم...با تو نتوانم"

درد میکشم...و شکنجه ای که فقط خودم متوجه اون هستم.نمیدونم چرا سکوت لبهامو به هم دوخته.وقتی مجرد بودم معتقد بودم آدم در زندگی مشترک باید حرف بزنه تا مشکلاتش برطرف بشه و ابهامات حل ...ولی حالا...شاید هم یه دلیل سکوتم اینه که حق نداشتن من٬ابهام نیست٬قانونه٬پس دیگه جایی برای حرف نمیمونه...و من واقعا اینقدر از این مبارزه احمقانه خسته ام و اونقدر به نتیجه نافرجامش مطمئن که دیگه تسلیم شدم...هر چند از این کلمه متنفرم...

پس خواهش میکنم به دیدن من بیایید٬فکر کنید به عیادت یه مریض مرگ مغزی اومدید...فکر کنید من توی کما هستم...ولی هستم...و عاشق همه شما... 

از همتون متشکرم.از صمیم قلب.ممنونم که با من هستید.سعی میکنم کمتر غیبت داشته باشم.

رویای عزیزم٬سوری مهربونم٬مادر خانومی صبور٬سانیای آفتابی٬مورچه گلی٬داداش آرش گرفتار٬آسمون آبی...همه وهمه ...متشکرم...مثل قطره ای هستم در برابر دریای محبت و پاکی دلهاتون.

 

 

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت12:32توسط آوا | |

خسته ام...

دچار بیخوابی عجیبی شدم...در اوج خستگی هر کار میکنم خوابم نمیبره.نه شب...نه روز...خواب برام شده یه برزخ ضجر آور...

 شدیدا سرما خوردم...اینم قوز بالا قوز...امروز توی اداره اصلا حال خوبی ندارم...نفسم تنگ میشه...دلم یه کاسه سوپ میخواد با یه پتو که بکشم سرم و برم اون دنیا...

این چند روز خیلی تلخ تر از روزهای قبلم بودم.شرمنده.واسه همین تصمیم گرفتم فعلا تا حال و روز بهتر وحرفی جدیدتر خداحافظی کنم یا بهتر بگم سکوت کنم و شماهارو بخونم.

چه فایده داره این انرژی منفی خیمه زده تو دنیای فعلی من به شما منعکس بشه...

پس فعلا خدانگهدار... 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت8:42توسط آوا | |

خسته ام...

احساس میکنم تنها تو سایه خودم نشستم و دارم نگاه میکنم که چطوری جسدم رو دستم مونده و ...یه حس بیهودگی تلخ...تموم وجودم رو گرفته...به خیلیا گفتم دنیا رو سخت نگیرین ولی بعضی چیزا دیگه در اختیار خودم نیست.اون حوزه هایی از عمل که تمام و کمال در اختیار خود آدمه تصمیم گیری براش راحته...ولی وقتی مال خودت نباشی...رو این جمله تاکید دارم...مال خودت نباشی ...مهم نیست که چه جوری فکر میکنی.تصمیماتت هم بدرد خودت میخوره و یه حباب رو آبه...

وقتی نگاه میکنم به خودم و میبینم چطور در حد یه خدمتکار نسبتا محترم باهام برخورد میشه و واقعا هیچ نیرویی برای تغییر این تقدیر در خودم نمیبینم از همه چیز این دنیا متنفر میشم.

متنفرم از اون بوسه های تلخی که به اون راحتی بعد از تکه تکه کردن دوباره روح من...له کردن شعورم...و مچاله کردن دنیام...روی گونه هام نشوندی...بی اونکه حتی بایک جمله عذرخواهی لااقل کمی از درد خراشهایی که به روحم کشیدی رو کم کنی...این یعنی چی؟یعنی الاغ خوبی باشم و برگردم سر آخورم...یعنی که تو مقصر نبودی و نیستی و حق با تو بود...

نمیتونم فراموش کنم...تازگیها کار جدیدی یاد گرفتم...نفرین...و تو میدونی ...میدونستی از قدیم که نفرین من زود میگیره...نفرینت میکنم...امیدوارم خدا حق تمام حقوقی رو که بخاطر خودخواهیهات و ترست از پیشرفت من از من سلب کردی از تو بگیره...

توی چهره ات میشه کمی پشیمونی رو خوند...گوشهامو تیز میکنم...اگه فقط یه کلمه میگفتی معذرت می...حتی به کذب...شاید این سایه سیاه از سرم و از قلبم کنار میرفت...ولی الان دقیقا حالت کسی رو دارم که یهو یه پرده رو از جلوی چشماش کنار بزنن و ترسناکترین صحنه عمرمش رو بهش نشون بدن...چه حالی میشه...شوکه هستم...یهو پرت شدم پایین...

 تا حالا بد نبودم...ولی از این به بعد بد میشم.سیاه و تلخ ودر ارتباط متقابل...دنیا وقت زیادی نمیده و چه حیف که من دارم فقط با سکوت و گذشتن از حقم ...و دروغ و تظاهر به رضایت ادامه میدم...جسارت مبارزه دارم ولی دلم نمیخواد روزهای زندگی بچه ها پر آشوب بشه...صبر میکنم.خدا همیشه جواب منو داده.منتظر جوابتم خدا.یه جواب تکون دهنده.یه چیزی که اونو به خودش بیاره.

میترسم از اینکه راهمون از هم جدا شه.روحمون که از هم جدا شده...

ببخشید ولی میتونید دیگه به من سر نزنید و این تلخ نوشته هارو نخونید.واسه دل خودم نوشتم چون بد جوری سنگین شده و هیچ گوشی واسه شنیدن پیدا نکردم.نخواستم پیدا کنم...ولی لازم بود بنویسم ...لازم هست...

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت9:35توسط آوا | |

۱-این انشای قدیمی علم بهتر است یا ثروت هیچ وقت به نتیجه نرسید...شاید هم وقتی پای شرافت به میان بیاد دلمون میخواد خیال کنیم علم...ولی خوب همه میدونن ثروت از همه چیز بهتره...هم علم میاره...هم عشق...هم قدرت...هم احترام...هم زیبایی...

(می خواستم متن بالا رو حذف کنم ولی گذاشتم باشه.چون باید واسه خودم مینوشتمش)

 

۲-مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

                                                    در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست.

۳-من محکومم...

جرمم حماقته...حماقتی اتفاقی ...

وحکمم حبس ابد...

خداجون لطف کردی زندان قشنگی واسم جور کردی.

۴-حس یه حلزون بدبخت رو دارم.

۵-به گنجشکای اونور پنجره حسودیم میشه.

تا اینجارو خوندین...قطعا چیزی دستگیرتون نشد...شایدبرگرفته از یه رمان طولانی باشه؟...شایدم یه بازی با شما؟یا با من؟ شما چی فکر میکنید؟

نمیخواد خودتون رو زیاد اذیت کنید.خودم میگم...این یه بازیه...ولی بازی جدیدی نیست...بازی روزگاره تو رمان زندگی من که نمیدونم طولانیه یا کوتاه...ولی میدونم که دیگه واقعا خسته شدم.دلم نمیاد اینو بگم...جدا...یا شاید هم میترسم از گفتنش...ولی دوست داشتم این داستان...این حماقت...تموم شه.حیف که هیچ شکلک...نماد یا علامتی واسه فریاد تو دنیای مجازی وجود نداره والا میذاشتمش اینجا.از همه دوستام که تا حالا بهشون دلداری میدادم شرمنده ام ولی دیگه واقعا بریدم.گیج و منگم...نمیدونم کجام...خوشبختم یا بدبخت؟آخه چی رو میشه گفت خوشبختی؟یا بدبختی؟شاید معیارهای کلی خوشبختی اونم واسه یه زن متاهل اینایی باشه که میگم:

۱-سلامتی...از لحاظ جسمی ۹۰٪ و از لحاظ روحی با ارفاق به خودم ۵۰٪

۲-زیبایی...واسه من خیلی مهم نیست.ولی نرمالم خدارو شکر...

۳-وضعیت مالی...یه دو وجب بالا ی خط فقر 

۴-بچه:دو تا سالم اونم از هر دو نوع...

۵-استقلال مالی:کارمند

۶-آزادی...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجاست که آدم با خودش فکر میکنه اگه همه اون چیزایی رو که شمردم داشته باشی و این یکی رو نداشته باشی بازم خوشبختی یا نه؟لابد میگید آزادی تا چه حد؟پس معلومه شما هم برای طرف مقابل شعور قائل نیستید.چون حد هرکس برای خودش تعریف و دلیلی داره که درجه نرمالش واسه همه معلومه.

من از این حد تعیین کردن دیگران واسه خودم متنفرم...به شعورم توهین میکنه...شما بگید...چند درصد از شما خانومها آقایون رو مجبور به رعایت حدی کردید که شما واسشون تعیین میکنید...و اگه دلش نخواست یا قبول نکرد دستتون به کجا بنده؟...واما در مورد آقایون چی؟قانون اجازه همه چیز شمارو سپرده به ایشون.ناراحت میشید؟خوب میخواستید امضا نکنید...!این زندگی قشنگ همش بستگی داره به مزاج آقایون.فکر میکنید تا کجا میتونید مثل بز اخفش(دور از وجود شما و بلا تشبیه البته)لجبازی کنید.نهایت امر اگه حتی مبحث طلاق هم پیش نیاد شما رو علاف نگه میداره و میره دنبال یه...

تلخه...ولی حقیقت داره.

شاید هم همتون با من مخالف باشید.می بخشید ولی مهم نیست...من حداقل در زندگی خودم به این نتیجه رسیدم.ولی دیگه بی فایده اس.فقط بخاطر بچه ها.

خیلی وقته احساس میکنم زنجیرهای زندگی مثل یه چیز چسبناک ... مثلا آدامس ...چسبیده به من .حال پرنده ای رو دارم که قفسشو از یه درخت قشنگ توی یه باغ سر سبز آویزون کردن.

احساس میکنم...نه ...میبینم که حتی یک لحظه هم نمیتونم مال خودم باشم...

متاسفم از اینکه اقرار کنم از موفقیت من هراس داری...میترسی از اینکه اون دختر آزاد و موفق و رام نشدنی رو که بدست آوردی دوباره رو دستت بلند شه.بارها امتحانت کردم و هزار بار از خودم پرسیدم چرا؟چرا سکوت میکنم.چرا زمان رو بخاطر تو از دست میدم.

آخه یکی راه رو به من نشون بده؟فقط خواننده این نوشته های درهم برهم نباشید.به این سوال من جواب بدید لطفا"...واقعا احتیاج دارم بهش...سوالم اینه:

۱-اگه یه مادر کارمند باشید با دوتا بچه آیا باید بخاطر زمانی که در کنار بچه هاتون نبودید تمام وقت باقیمانده از روز٬خودتون رو وقف بچه ها کنید؟درست مثل مجرمی که داره گناهشو جبران میکنه؟

۲-اگه به اندازه ۲ساعت در بعداز ظهر واسه خودتون وقت بزارید ظلم کردید به زندگی مشترک و بچه داری؟بعلاوه اینکه پیامد اون ۲ساعت زمانی که به خودتون هدیه کردید یه کوه کار عقب افتاده باشه که مسئول رتق و فتق همه اشون هم مستیقما خود شمایید؟

۳-چند روزه که دنبال بهانه ای میگرده تا مانع استخر رفتن من بشه.دیروز این بهانه بدستش اومد و با اقتدار تموم اعلام کرد :دوست ندارم (معنی محترمانه اجازه نداری)ساعت ۳ ظهر بری...(تایمی که هیچ ضرری به هیچ کس نمیرسونه الا خودم که ۲:۳۰ از اداره میرسم خونه.نهارشون رو میدم و بعد جمع و جور کردن همه چیز راهی میشم)حالا شما اگه بودید چکار میکردید؟بازم ادامه میدادید یا؟

با این جمله خبری صریح و مقتدرانه یه بار دیگه محکم کوبیده شدم به دیوار.بقیه اش بماند.ولی خواهش میکنم به سوالات من جواب بدید.شاید خودم رو پیدا کنم.اینکه میگم شاید خودم رو پیدا کنم واسه اینه که دیگه نمیدونم باید زندگی کنم یا روز...مرگی...همین که هست...نمیدونم مبارزه کنم یا سکوت...گرچه  خودم رو میتونم پیش بینی کنم.

فعلا که سنجاق شدم به دیواری که خودم انتخاب کرده بودم.                  

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت10:57توسط آوا | |


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت11:20توسط آوا | |

- کاش فرصت میکردم یه گوشه بشینم و بی صدا گریه کنم.

-کاش میتونستم اینقدر مال خودم باشم که بتونم با صدای بلند...از اعماق وجودم...فریاد بزنم...بدون اینکه نگران اعتراض اطرافیان یا نگاههای لعنتیشون باشم.

-کاش تو منو می فهمیدی...

-کاش من تو رو می فهمیدم...

-کاش تو منو میدیدی...منو...

-خدا...میشنوی صدامو؟ظلم نکردی در حقم که حتی نمیتونم زمانی برای گریه کردن داشته باشم؟شایدم خودم در حق خودم ظلم کردم...شایدم تقدیر...

-احساس میکنم به اندازه یه تلفن همراه هم ارزش همراهی ندار...دوباره یاد اون ترانه تلخ می افتم که میگه"بزار خیال کنم ..."بقیه اش خوب یادم نیس...یادمم نیس خواننده اش کیه؟ولی همش دارم خیال میکنم...خیال میکنم همه چی خوبه...من خوبم...تو خوبی...یعنی واقعا خوبه؟جای چیزی این وسط خالی نیست؟پس من چه مرگمه؟پس چرا حتی تو تایپ احساساتم تردید دارم؟

-دلم می خواست کتت رو مینداختی رو شونه های تشویشمو تو چشام زل میزدی.

-من گم شدم.دلم فروغ میخواد...

-لال شدم از دیروز...یکی تو مغزم داره حرف میزنه...احساس میکنم محکم کوبیدنم تو دیوار...ترور روحی شدم دوباره...

-حال گم شده ای رو دارم که تو یه جنگل تاریک دنبال راهش میگرده و میدونه زیر پاهاش پر از چاله های عمیقیه که با برگ رو شونو پوشوندن...حالا راه برو...

-یه پنجره میخوام واسه نفس کشیدن...

-دلم میخواست یه سیلی محکم میزدم تو صورتت...از اونایی که تو فیلما همه چیز رو درست میکنه...و بهت میگفتم احمق...

-من خوبم...همه چیز خوبه...همینه که هست...

-باید به این روح لعنتی احمق یاد بدم که دروغ چیز مفیدیه...باید بفهمه که اول شخص مفرده...باید بفهمه که پول زور میاره...عاشقی هم میاره...حساب کتاب ...این رو هم باید بهش یاد بدم...

-خدایا چی میشد اینقدر منو له نمیکردی...اینقدر منو هی نمیبردی بالا با مغز بکوبونی تو سر خودم...چی میشد اینقدر سکوت و سکوت و سکوت به خوردم نمیدادی...به این میگن بنده نوازی؟

-خدایا این نعمت رودربایستی رو از من بگیر...اگه میشه...ممنون.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت14:16توسط آوا | |